گیله دختر

دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …

یک توضیح فنی :-)

راستش هر چه بیشتر میخوانم و گوش میکنم بیشتر و بیشتر به این پی میبرم که متاسفانه تنها تلاشمان انتخاب بین بد و بدتر است. متاسفانه برنامه های اقتصادی هیچ کدام از کاندیدها دلچسب نیست و از آن گذشته آن چه که رئیس جمهور جدید ایران تحویل خواهد گرفت همانطو رکه خیلی از شما ها میدانید به این راحتی قابل تعمیر نیست! هر کس که بخواهد درمان این سیستم بیمار را شروع کند در اولین اقدام مجبور به جمع و جور کردن ریخت و پاش های فعلی میشود که قطعا نارضایتی عمومی را به همراه خواهد داشت از رئیس دولت وقت هر که میخواهد باشد…

و البته گوش کردن به صحبتهای انتخاباتی تتنها مرا به این مطمئن میکند که خیلی از این کاندیدهای محترم “اشتباهی هستند” چون واقعا خودشان هم نمیدانند چرا اینجایند و چه میخواهند بکنند و بعید میدانم بدانند یا بخواهند که سیستم بیمار را درمان کنند.

به هر حال اگرچه من  تا کنون سعی کرده ام حتی الامکان  در این وبلاگ وارد مباحث علمی اقتصادی نشوم اما  در پاسخ به سوال یکی از دوستان عزیزم چند نکته کلیدی و اولیه اصول اقتصادی را در راستای طرح  پرداخت هفتاد هزار تومان در ماه به هر ایرانی به عنوان سود سهام یا هر نوع دیگر از د رآمد-  که در واقع از لحاظ اصول اقتصادی فرقی نمیکند که چه باشد – مطرح میکنم.

چند تعریف از واژه هایی که شاید خیلی هم نا آشنا نباشند:

ابتدا یک تعریف ساده از تورم: به بیان ساده تورم به معنای کاهش ارزش پول رایج کشور در طول زمان است.( امروزه سهام یا بورس نیز نوعی دارایی محسوب میگردد که به سرعت قابل تبدیل به پول رایج هر کشور است و میتواند با تورم از ارزش واقعی آن کاسته شود. بازار بورس و بازار پول همراه هم حرکت میکنند و نقش تعیین کننده ای در تغییر تورم دار میباشند که بحث در مورد آن از حوصله این نوشته کوتاه خارج است. )

عوامل متعددی باعث ایجاد تورم در جامعه میشوند .برخی از این عوامل تاثیری مستقیم و برخی تاثیر غیر مستقیم دارند و معمولا  اکثر این نیروها تاثیر شان در طول زمان و دینامیک است. یعنی گاهی مثل موجی که در ابتدا با شدت بیشتر و در طول زمان میرا میشود عمل میکنند  و گاهی نیز برعکس اثر انفجاری و متسلسل است و اگر نیروی خارجی وارد نشود بیشتر و بیشتر پیش میرود. در حالت کلی تورم با افزایش حجم پول در چرخه اقتصادی کشور افزایش میابد  زیرا ا ز یک سو تقاضایی ایجاد میکند که برای آن ظرفیتی تولیدی وجود ندارد و ازسوی دیگر ارزش پول رایج کاهش میابد  که  این خود  تاثیر مستقیم تورمی ایجاد میکند.

قانون عرضه و تقاضا : به طور کلی با افزایش تقاضای هر کالای عادی قیمت آن افزایش میابد و با افزایش عرضه آن قیمتش کاهش میابد. زمانیکه تقاضا  بیشتر از عرضه تولیدی باشد نیروی افزایش دهنده قیمت سریعتر از کاهش دهنده آن عمل میکند و این خود باعث تسلسل تورم در طول زمان میشود. این تسلسل قیمت از سوی دیگر قیمت عوامل  اولیه تولید شامل نیروی کار و مواد اولیه  را افزایش میدهد و قیمت تمام شده بالاتر میرود. اینکه با چه سرعتی بازار خود را نعدیل میکند و به نقطه تعادل میرسد وقرار گیری این نقطه تعادل جدید بالاتر یا پایین تر از قیمت تعادلی قبلی بسته با زیرساخت اقتصادی هر کشور دارد. ولی حتی در قویترین اقتصادها هم معمولا افزایش عرضه پول در قسمت مصرف بدون در نظر گرفتن ظرفیت تولیدی اقتصاد مربوطه به تورم منتهی میشود.

یکی از اهرمهایی که دولتها برای حل مقطعی مشکلات یا حتی ایجاد محبوبیت استفاده میکنند افزایش عرضه پول است. این بدان معناست که مصرف کننده پولی در دست دارد که ظرفیت تولیدی برای آن پیش بینی نشده است. حال این پول به هر اسمی میتواند در اختیار مردم قرار بگیرد.

بیایید تصور کنیم طرح جناب آقای کروبی درست باشد و هر ایرانی هفتاد هزارتومان بیشتر بگیرد. یعنی برای هرکس به اندازه هفتاد هزار تومان تقاضای مصرفی ایجاد میشود. در بهترین حالت (که هرگز اتفاق نمی افتد) اگر عرضه کاملا همپا و همزمان با تقاضا رشد کند یعنی عرضه کننده به همان نسبت مجبور است عوامل تولید را گرانتر بخرد و به همان نسبت قیمت کالایش بالاتر میرود . یعنی در عمل بود یا نبود این مبلغ دردی را دوا نمیکند. اما در دنیای واقعی عرضه با تاخیر زمانی از تقاضا رشد میکند و ما وارد دور تسلسل تورمی میشویم!

در آمد ملی در سطح کلان از مجموع میزان مصرف خانوارها ، میزان سرمایه گذاری، مخارج دولتی و خالص صادرات پدید می آید.

افزایش هر کدام از این عوامل درآمد اسمی را زیاد میکند . اما اگر این افزایش باعث بالا رفتن تورم شود درآمد ملی واقعی (تورم زدایی شده ) کاهش میابد . اینجا لازم است یادآوری کنم که برای مقایسه اسنپ شات از وضعیت ایستای اقتصادی هر مقطع زمانی باید آمار و ارقام مربوطه را تورم زدایی کرد. به این معنا که در آمد اسمی یا تولید اسمی یا هر متغیر دیگر را با توجه به شاخص تورمی یک زمان مبدا تبدیل به مقدار واقعی نمود. خیلی مواقع درآمد اسمی بالاتر از سال پایه یا مبدا باشد ولی بعد از تورم زدایی به وضوح خالص درآمدی کاهش یافته باشد.

مثال کشورهایی مثل ایران که دارای ذخایر داخلی برای صادرات میباشند را در نظر بگیرید. چنین منبع پولی اگر برای قسمت مصرفی استفاده شود بدون شک و بدون توجه به نوع توزیع ( که مثلا این پول به دست افراد خاص برسد یا تمام افراد جامعه از آن بهره مند شوند) تنها و تنها به دلایل مطرح شده در فوق تورم به بار می آورد. اما اگر این پول درقسمت سرمایه گذاری وارد شود منجر به بالا رفتن اشتغال و به تبع آن افزایش سالم تولید و مصرف میگردد. تنها و تنها تحت این شرایط است که تورم حاصله از افزایش تقاضا به تورم تسلسل وار نمیرسد و نرخ معقولی را خواهد داشت. ( تورم در اقتصاد سالم هست ولی تورم انفجاری نیست بلکه یک موج میراست . در مجموع طبق تئوریهای اقتصادی کاهش بیکاری افزایش تورم را در پی دارد ولی اینکه این نرخ چگونه حرکت کند تعیین کننده سلامت اقتصاد یک جامعه است )

امیدوارم تا حدی وضعیت مربوط را توضیح داشته باشم. بحث تئوریک بساید مفصل تر و پیچیده تر است و عوامل بیشتر از کلیات مطرح شده در بالاست. ولی همین توضیحات کلی تا حدی عبث بودن چنین طرحی را روشن میکند.

ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است !

مرجان عزیزم . مدتها بود میخواستم در این خصوص بنویسم . پست اخیرت شاید تلنگری شد که این مطلب نا تموم رو تکمیل کنم در راستای نوشته تو.

—————————————————————————————————–

فرهنگ وابسته به مذ/هب ما نگرش ویژه ای را در خصوص قوانین و عرف مربوط به روابط  انسانی شکل  میدهد  که همیشه و همیشه تاکید بر دفاع از نا/موس و داشتن غیر/ت دارد  و این نا/موس چیزی تعریف نمیشود  جز زن و خواهر و دختر و در واقع جنس مونث …این همان جاییست که البته این فرهنگ چشمش را به روی هر نوع رابطه دیگری غیر از جنس مخالف میبندد و بسان کبکی که سرش را در برف کرده و واقعیات را نمیبیند با آن رفتار میکند. آموزه ای که در آن ارزش به این است  که زن نمونه و ایده ال آفتاب مهتاب ندیده باشد و با/کره بودن ویژکی لازم و کافیست !*

جامعه مذه/ بی شکل گرفته برا اساس شری.عت اصول و قوانین مرد نوشته ای را دنبال میکند  که به وضوح به هنگام برپاسازی قوانین نیازهای عناصر ذکور را لحاظ کرده است زیرا به آن نیازها واقف بوده است  و برای حفظ آن کوشش کرده  و البته  با هوشتر از آن بوده  که از احساسات جنس زن در این راستا غافل بماند و همین انگیزه باعث ایجاد چنین قوانینی برای حفاظت منافعش  در این خصوص گردیده است.

اینکه ریشه قوانین امروزی ما کجاست و ادیان تا چه حد قوانینشان به هم شباهت دارند و چرایی و چگونگی نگرش  قانون شری/عت  به این مقوله  مبحثی است که ورای این نوشته خواهد بود. تنها به ذکر این نکته اکتفا میکنم که  وقتی ما از جایی می آییم که  ابتدا قرار بر ازدواج و بعد ایجاد رابطه روحی و جسمی است چگونه میتوان اطمینان حاصل کرد  که شریک  جسمی و روحی که  بعضا کاملا با چشم بسته و کورمال انتخاب شده مکمل این نیازها باشد ؟ پس تنها چیزی که بقای این رابطه را ممکن میسازد قوانین وضع شده اطراف است که به ضرر جنس ضعیفتر پایه گذاری شده.

آنچه که هست اهمیت این نگرش در شکل دادن احساسات درونی ما و مواجه شدن با نیازها و رفتارهای عادی بشر است.  احساساتی که جدا از قو/میت و مذ/هب و همه فاکتورهای وابسته به زمان و مکان بدون خواست و اراده انسان ، جدای از زن یا مرد بودنش ، پدید می آید و جان میگیرد  و آنگاه او یا مجبور به سرکوب آنهاست و  از درون خود را برای داشتن آنها سرزنش میکند و یا برای رسیدن به خواسته اش از هیچ جنگی هراس به دل راه نمیدهد.

این که بخواهیم در این قوانین و آموزه ها به دنبال راه حلی برای مشکل مورد نظر باشیم ره به هیچستان است. ما از جایی می آییم که وقتی حافظ از شراب و مستی می ناب میگوید آنرا تشبیه میدانیم و نمیپذیریم که آنچه بر دل مینشیند از دل بر آمده و اگر مشاهده و تجربه همراه هم نباشد چنین توصیفی دلنشین غیر ممکن است! از جایی می آییم که لذت از س/ ک /س برای زن هرگز تعریف نشده که هیچ ، احساسی توام با عذاب وجدان است چه برسد به  خیانت و گناهان بر شمرده شده!

حال این فرهنگ ریشه ای خیانت را چگونه تعریف میکند یا بهتر بگویم بسته به اینکه کجای  طیف اعتقادات باشیم چه چیز را خیانت  میدانیم؟ پاسخ به این سوال عکس العملهای روحی و به تبع آن جسمی ما را به این مقوله شکل میدهد.  برای خیلی ها حتی فکر کردن به چنین رابطه ای خیانت محسوب میشود. ولی  مگر میتوان همیشه و همیشه جلوی رویاها و افکار راگرفت و اصلا مگر میشود با احساسات مقابله کرد؟ غیر از اینست که برای حفظ اطرافیان سعی به ساپرس کردن این احساسات یا هدایت کردن آنها به سمتی داریم که همه چیز جور دیگری به نظر بیاید و به این وسیله برای خود و اطرافیان توجیه  بسازیم؟ این یعنی به زور خاموش کردن شعله های درونت با فوت که یا شعله شمعیست که موفق میشوی و خاموش میشود و یا آتش زیر خاکستریست که  با فوت کردن اکسیژن بیشتر میگیرد و همه وجودت  را به آتش میکشد و خودت و زندگیت را خاکستر میکند!

مثالهایی که مرجان عزیز مطرح میکند دو مورد اکستریم  مذهبی و فرهنگیست . نباید از یاد برد که بسته به اینکه والد درون ما چقدر قوی باشد و  چقدر دیگران را بر خود برتری میدهیم،  تصمیم گیریهامان در چنین شرایطی  متفاوت است.  گاهی یاد آوری اینکه  تجربه زندگی تنها و تنها یکبار است به تصمیم گیریهایی می انجامد که کاملا خلاف جهت اصول عرف و سنت و مذهب است . پس با فرض اطمینان از خواسته  دو طرف  رابطه جدید و امکان سرکوب والد درون ممکن است موردی باشد که به این زجر (؟) روحی و جسمی پایان بخشد و شماتت خانواده حتی به نظرش هم نیاید زیرا چنان از عشق ملتهب و پر میشود که چشمهایش به روی سختی ها بسته خواهد شد.  آنچه که هست قدرت بی چون و چرای  والد درون در این دو مورد و خیلی موارد دیگر است که از ریشه مذهبی فرهنگی شکل گرفته و در شکل بیرونی به  اهمیت نظر خانواده و  فرزندان به چشم می آید زیرا که اگر خود فرد بخواهد به یکباره همه این سرزنشها را به جان میخرد و پشت پا میزند به همه چیز.

————————————————————————–

*و زنان حامی این نگرش هم سرکوبگران کودک درون خود هستند که با طرفداری از چنین قوانین درستی تصمیمات خود را توجیه میکنند.
پ.ن. تاکید میکنم بحث و بررسی در این زمینه نیاز به دانش روانشناسی و تاریخ و جامعه شناسی داره که من تو هیچ کدوم اینا خودم رو متبحر نمیدونم و نظراتم کاملا شخصی و بر اساس اطلاعات عمومیست!
پ.ن. اضافه کنم  یاد گرفته ام هر نظر و عقیده ای را محترم بشمارم و بدانم که اگر انتخاب  ایدئولوژیک من با کس دیگری متفاوت است دلیلی بر کوچک شمردن نوع نگرش اونیست.

پیش از این…

یه روز شنبه که به خودت وعده دادی شاید بیشتر از همیشه سر جات غل (؟قل)  بخوری و بخوابی ساعت مثل هر روز زنگ میزنه. میخوای چشمت رو باز نکنی و بزنی روش تا خوابت از سرت نپره ولی طول میکشه تا پیداش کنی …عجیبه …همین جا بود…مجبوری چشمت رو باز کنی و میبینی دستت با جایی که قرار بوده بخوره فقط یک سانتی متر فاصله داشته!  یک سانتی متر لعنتی باعث میشه چشمت باز بشه و امان از این مثانه بی قرار …بلند میشی و چشمت رو با وسواس میبندی بلکه خواب از سرت نپره. آخه به خودت قول دادی هر طور شده امروز بیشتر بخوابی … از لای یکی از چشمات نگاه میکنی که نخوری تو در و دیوار …پس از اتمام عملیات و وسواس شستن دست که حالا به یکبارش رضایت نمیدی و دوباره میشوریش و آب گرمی که میریزه روی جای سوختگی چند روز پیش باز میسوزونتش چشمت رو بیشتر باز میکنی ولی بالاخره دوباره برمیگردی تو تختخواب .  شعاع خورشید با لجبازی از لای پرده میاد تو …پشتت رو میکنی ولی انگار اشعه مربوطه داره میزنه رو شونه ات که بلند شو و تو هم با لجبازی پتو رو میکشی رو سرت …سعی میکنی کم وول بخوری که نفر بغل دستت بلند نشه ولی با اولین تکون اون ذوق زده میگی تو هم بیداری؟ حالا اگه بیدارم نبود اینقدر ریز ریز میخندی و دلقک بازی در میاری تا بیدار شه و این چنین است آغاز صبح روز تعطیل!

کتری آب رو میذاری روی اجاق و میپری سر لپی ببینی دنیا چه خبره …اینترنت لعنتی قطعه …این اتوبوس جهانگردی در واقع هیچوقت از اینجا رد نمیشه! ولی صبح زود شنبه باید رد بشه! بدجوری میخوره تو حالت …انگار یه چیزی گم کردی…دست و دلت به هیچ کاری نمیره…تلفن رو بر میداری …خوبه…تصادفا با اولین تلاشت میگیره …مامان میگه چرا اینقدر زود بیدار شدی ؟من شنبه ها دیرتر زنگ میزنم که بتونی بخوابی …دل تنگی نکنی ها!

بعد زنگ میزنی به خواهره …درگیر کارهای تحقیقشه و باز میگه اگه برات انگلیسیش رو بفرستم روش نگاه میکنی ترجمه اش کنی ؟پاور پوینتش رو هم درست میکنی؟ میگی: “تا تو و جوجه درساتون تموم شه من یه مدرک تو رشته تو میگیرم یکی تو رشته اون…” و خلاصه یه خورده حرف صدتا یه غاز میزنید و الکی میخندید…میگی: ” اینترنتم قطعه ..گوله خان دره باهاش ور میره بلکه درست شه ! “میگه: ” پس بدجوری خماری” میگی ” You have no Idea how badddddddddddddddd …

تو این فاصله صبحانه هم صرف میشه …

میای خودت رو جمع کنی و یه کار دیگه انجام بدی …ولی باز همه دلت پر میکشه به سمت دنیای اینترنت…جدا پیش ازاین دنیای ما چطور بود؟

————————————————————-

پی. اس. هم اکنون با اینترنت وایرلس در و همسایه که دائم قطع و وصل میشود در حال رفع خماری میباشیم :دی

اختلاف نظر متمدن :دی

از گوگل ریدر گوله نمک با هم میخوانیم :

” امشب به شرطی باهات میخوابم که به موسوی رای بدهی . آنقدر هر دومان خندیم که دلمان درد گرفت “*

با هیجان میگه مخملشه …مخملشه** ( البته اسم اصلیم رو میگه :دی :دی )

میگم: اگه همچین شرطی بذارم که بیچاره میشی …باید تا اتاوا بری :) )))) شاید هم …

—————————————————————————————
* با نهایت شرمندگی نمیدونم وبلاگ کی بود . یکی از این مینیمال نویسها… گوله جان خودت تو کامنت ها اضافه کن :دی

Peep Culture

احساسات موجود در دنیای مجازی و عادت بیش از پیش خیلی از ما  برای دنبال کردن ،خواندن  و خوانده شدن ،به گمانم  مبحثیست که باب جدیدی در علم روانشناسی و جامعه شناسی باز میکند؛ همانطور که در اقتصاد و مدیریت عصر جدید دنیای مجازی باب جدیدی باز کرده است.
هیچ وقت شده به کسی تلفن بزنید فقط برای اینکه بگویید  کنار پنجره نشسته اید و مشغول صرف چای هستید  یا پاپ کورنتان در  مایکرو ویو سوخته  یا انگشتتان  را بریده اید یا هزار مورد مشابه از اتفاقهای معمولی دیگه که اینروزها از خطهای استتوس فیس بوک یا توییتر میگیریم ( توییتر در ابتدا برای دنبال کردن جزئیات زندگی سلبرتی ها به وجود آمد ولی بعدها تبدیل به ابزاری شد که هر کس به فرا خور حالش جزئیات موقعیتها و خبرهای کوتاه را در آن باز گو میکرد/میکند) و میتوان ریزترین جزئیات زندگی افرادی را که ممکن است خیلی هم آشنا نباشند  در آن دنبال کرد. آیا فیس بوک و مشابهانش ما را دچار چنین عادتهایی کرده اند یا این اشتیاق به با خبر شدن از جزئیات روزمرگی های یکدیگر همواره در ضمیر ما وجود داشته است؟

هل نیدزواکی این مقوله را موضوع  کتاب  جدید خود با عنوان The Peep’s diaries قرار داده است. هال  در کتابش  روند تغییر جوامع را در طول زمان از “پاپ کالچر” به “پیپ کالچر”  بررسی کرده  و به این موضوع پرداخته که این روزها چگونه اشتیاق ما برای دانستن روزمرگیهای دوستان و آشنایان افزایش میابد. طبق تعریف او “پاپ کالچر”  اشتیاق مردم برای دنبال کردن زندگی روزمره افراد مشهور و سلبرتی هاست در حالیکه “پیپ کالچر” اشتیاق  ما به دنبال کردن افراد فامیل  و دوستان و آشنایان و به عبارت دیگر مردم معمولی تر است  که گاهی خوب میشناسیم و گاهی تنها یک یا دوبار ملاقات کرده ایم و به هر طریقی در زمره دوستان  ما در شبکه هایی چون فیس بوک  قرار میگیرند و دنبال کردن زندگی روزانه شان برایمان عادت شده است.

اما چه چیز است که ما را تشویق میکند که روزمرگیها  و اتفاقات زندگی خود را با این آدمها به اشتراک بگذاریم یا به خواندن و دنبال کردن مطالب مربوط به آنها عادت کنیم؟ یک  دلیل این همه توجه به جزئیات شاید جستجوی آن اجتماع و با هم بودنهاییست که در جوامع اولیه بشری وجود داشته و در فطرت آدمهاست.  زندگی عصر جدید  و مشکلات مربوطه مانند مسافتها ، محدودیت زمانی و مشاغل و پر مشغله بودن زندگیهای شخصی هر چه بیشتر و بیشتر ما را به چارچوب زندگی تنها و جدا از اجتماع فرو میبرد. خیلی از ما به دنبال توجه بیشتری  هستیم که شاید در دنیای واقعی اطرافمان نه خودمان وقتش را داریم و نه اطرافیانمان . دلمان میخواهد دیگران ما را ببینند و تنها محدود به یک اسم و به یاد آورده شدن در اتفاقهای اکستریم مثل ازدواج و مرگ و …نباشیم. میخواهیم به عنوان یک فرد دیده شویم. این شاید دلیلی به اعتیاد روزافزون ما به ابزارهاییست که بین ما و آدمهایی مثل خودمان ارتباط برقرار میکند. این ارتباطات مجازی اکثرا بدون غرض ورزی های شخصی که روابط حقیقی را در بر میگرد بنا میشود و این خود دلیل دیگری از اشتیاق به این روابط و جایگزین کرد روابط اجتماعی عادی با چنین روابطی است.

ولی استفاده از این  ابزراها تا کجا تا چه حد ادامه خواهد یافت ؟ هال اعتقاد دارد  که به علت سرشت توجه طلب و اجتماعی انسانها  این نوع زندگی مجازی بیشتر و بیشتر در بین آدمها جا خواهد افتاد. هر چند من اعتقاد دارم اگر چه که در خیلی از موارد این ارتباطات مجازی جای خالی خیلی از نداشته های دنیای واقعی را پر خواهد کرد ، اما تاثیر بسیاری بر تعریف مرز بین زندگی خصوصی و عمومی خواهد داشت و بازخورد جایگزینی چنین روابطی به جای زندگیهای عادی  تاثیر قابل توجهی  بر جوامع خواهد گذاشت.

شاید زیانها و صدمه های روحی  که از دنیای واقعی دیده ایم ما را بیشتر و بیشتر به سمت ایجاد دنیای مورد علاقه مجازیمان  کشانیده. شاید  نقابهایی که به اجبار باید در زندگی عادی به صورت بزنیم مثل لبخند وقتی در درون احساس خوشی نداریم یا ابراز ناراحتی  وقتی واقعا از درون چنین احساسی نداریم و یا اعلام موافقت و مخالفت با چیزی که به آن اعتقاد نداریم و هزاران هزرا نقاب دیگری که تنها به علت همراهی  با افراد اطراف مجبور به پوشیدن آن هستیم . دلمان  میخواهد خودمان باشیم و خیلی از ما آن خود واقعی را در این دنیای مجازی ساخته ایم . بر عکس این مورد هم هست. کسانی که دوست دارند چیزی به غیر از آدم فعلی باشند. آنها هم تلاش در ساخت این شخصیت در دنیای مجازی میکنند و توجیه موفقیت سایتهایی مثل second life  ویا افرادی با وبلاگهایی متعدد و نامهای مستعار مختلف شاید همین باشد. *

نکته دیگر اینکه بعد از ورود و روز افزون شدن پیپ کالچر نا خود آگاه  وسواسی برای دنبال کردن برخی افراد به وجود می آید و این خود در کنار لذت با هم بودن اضطراب پدید می آورد. چون وقتی دائم از افراد خاصی با خبریم نا خود آگاه وقتی به هر علتی کمتر از آنها میشنویم و میخوانیم و میدانیم    نگرانی پدید می آید…هر چه بیشتر از افراد بدانیم بیشتر وسواس پیدا میکنیم و شاید بیشتر و بیشتر عادت میکنیم …

ناگفته نماند که وبلاگ نویسی هم نوع دیگر ی از ورورد پیپ کالچر به دنیای ماست.   دوست داریم خوانده شویم و از نظرات دیگران در خصوص نوشته مان باخبر شویم. چه آنها که میشناسیم در دنیای واقعی و چه افرادی که شاید هرگز ندیده ایم. و چه بسا از حس همراهی در یک مورد خاص از سوی انسانهای نا شناخته نیرو میگیریم و پیش میرویم.

سوالی که پیش می آید تا کی و تا کجا این فرهنگ پیش خواهد رفت و تا چه حد امکان اشتراک  جزئیات برای ما پذیرفته خواهد بود. چون بارها به تجربه ثابت شده اطلاعات خصوصی افراد به راحتی به ضرر منافع شخصیشان بهره برداری میشوند و این بزرگترین خطریست که اعضای این شبکه ها را تهدید میکند. البته به نظر هال این اشتراک و همراه شدن در جزئیات زندگی هم  پدیده ایست که پذیرفته شده و اکثریت از آن راضیند  و هر چه به جلو میرویم بیشتر و بیشتر از این نوع همراه شدنها مورد استفاده خواهد گرفت.

———————————————————————————————————–

این هم وبلاگ هال در صورتیکه علاقه مند به دنبال کردن این موضوع هستید. www.thepeepdiaries.com
* من خودم با اسم مستعار مینویسم و همه تلاشم این است که خود واقعیم باشم. این اشاره تنها موارد خاص را در بر میگیرد.

شاید تولدی دیگر…

وقتی فکر میکنم به همه روزهای گذشته و به همه تلاشها و به همه دویدنها ، شش سال  رقم کوچکی به نظرم می آید. باورم نمیشود که بتوان این همه کار را در شش سال انجام داد. زندگی کرد. یکبار دیگر مهاجرات کرد. دانشگاه رفت و درس خواند و چند شغل عوض کرد و باز کار کرد و زندگی به هم زد و خود را متعلق دانست !
از طرفی  گاهی آنقدر دلتنگ میشوی که شش سال یک عمر به نظرت میرسد!  انگار که همه عمرت در این تنهایی بوده ای و اسنپ شاتها و خاطرات نوستالوژیک قدیم  مثل نقطه کوچک دوردستی به نظرت می آید:
شش بهار است که سال تحویلش را بدون بوسه پدر و مادر گذرانده ای در حالیکه تعطیلاتی در کار نبوده . شش سال که تولدت فقط و فقط تلفنی تبریک گفته شده و از جشنهای خانه پدری خبری نبوده .
شش سال که هر آخر هفته با “گوله نمک ” بحث نکرده ای که کدام روز را خانه کدام  پدر و مادر بگذرانید.
شش سال است که نگران دلخوری خاله خانباجی  از نرفتن به  حمام  زایمان دختر نوه فلانی و انصافا عید دیدنی های اجباری حرص درار  نبوده ای.

شش سال که همه عزیزتر از پیشند. کانفلیکتها و اختلافات همه فراموش شده و تو هم شاید عزیزتری . چه میدانی …مگر نه اینکه همه میگویند دوری و دوستی !

شش سال که برای رفتن به مهمانی و پارتی مشتاقانه ولی با دلهره ای ته دلت حاضر نشده ای..
شش سال هم هست که دیگر از پلیس و گشت و برهم خوردن مهمانی و پارتی و نوشیدنی مهمانی خصوصیت نمیترسی. راستی آن دلهره ها هم صفایی داشت . گویا مزه همه کارهای یواشکی و خلاف خوشمزه تر از وقتیست که بدون درد سر به ثمر میرسند!
از آن خنده دارترشش سال است که  اگر وسط خیابان هم را ماچمالی هم بکنید و هر غلط دیگر هم بکنید هیچ کس کاریتان ندارد. حتی نگاه چپ هم بهت نمیکنند وتازه حتی اگر با ب .ی. ک.ی. ن. ی  هم راه بروی کسی دست به کپلت نمیرساند .(نه اینکه ما به این اوامر خطیر اینجا دست بزنیم ها!!!)  هرچند گویا پارسال بود که یک هموطن از دیدن کلی ویج  بانویی هیجان زده شده بود و بوسه ای حواله کرده بود ولی دور از جان شما تا زمانی که دور و برت ایرانی نباشد این خارجکی ها ل. خ. تت را هم نگاه نمیکنند وای به حال لباس بر تنت را …آنقدر که گاهی به ز.ن. بودن یا جذابیت خودت شک میکنی!  البته دروغ چرا …مرد جماعت نمیشود زیبایی ببیند و توجه نکند (ببینم این هم دور از جان داشت ؟) ولی آننقدر محترم توجه میکند که ناخودآگاه میبینی فرق ماه من و ماه گردون را ! راستی همین هفت سال پیش بود که من و گوله نمک سرکارمان تذکر خوردیم چون با هم ناهار خورده بودیم !!! کور شوم اگر کار دیگری کرده بوده باشیم !!!!

آمدم از اسنپ شاتهای خوش بنویسم و مرثیه شش سالگی ورود بخوانم دیدم که چطور ناخود آگاه تلخی دارد همه چی غیر از نزدیکی عزیزان …خودمانیم مملکت خوبیست کانادا…به ما که بد نرسیده … گذشته از دوری جاییست که اگر هدفت را روشن کنی و تلاش کنی امکان ندارد به خواسته هایت نرسی. حتی اگر خودت باشی و خودت و قرار باشد همه چیز را خودت بسازی. خداوند صبر تحمل دوری را به ما اعطا کند و وصال این سرزمین فرصتها را به دوست داران در انتظارش.

روز 16 می ششمین سالگرد ورود ما به کاناداست. آن هم چه ورودی ….

——————————————————————————————-

پ.ن. کمی تا قسمتی خصوصی : پارتنر سالگرد مهاجرتت مبارک و باز هم تبریک برای همه دست آوردهایت و خسته نباشید برای همه تلاشهایت .میدانم گهگاهی ( منظورم کل چهار سال اول است :دی ) با تندی و غر و منت کشی و خلاصه هر وسیله ای  به ماندن مجبورت کرده ام  ولی به نتیجه اش می ارزید نه ؟!؟!؟!؟

violence VS. Civil disobedience

انسان به عنوان عضوی از اجتماع مدنی در برابر قوانین نوشته و نانوشته یا آن را پذیرفته و کاملا مورد قبولش است و یا آن را نمیپذیرد. در صورت اختلاف نظر بسته به نوع تاثیر قانون مربوطه بر روی رفاه و خواسته هایش یا مجبور به تحمل و پذیرش و به کار بستن قانون میشود ویا به مخالفت و مبارزه برمیخیزد. چنانچه این مخالفت تنها با اعتراض و به کار نگرفتن قانون مربوطه باشد نافرمانی مدنی رخ داده . (مثال ساده آن شرکت نکردن در رای گیری ) و نوع دیگر اعتراض مرحله بعدی و همراه شدن آن با خشونت است. امید به تغییر و مدت زمان تغییر از عواملیست که در انتخاب بین این دو شیوه اعتراض بسیار اهمیت دارد. عوامل مهم دیگر قدرت گروه مخالف و نتیجه انتظاری عملکرد است.

اینکه پیرو خشونت باشی و یا نافرمانی مدنی خیلی از رفتارهای اجتماعی و به تبع آن نتایجی در سطح منطقه ؛ شهر و کشور و در نهایت جهانی شکل میدهد. آنچه که هست اهمیت موضوع وقتی در سطح ملی و جهانی میرود اعتقاد به یکی از این عکس العملهای اجتماعی در برابر دیگری رخداد جنگها و نسل کشی ها و قتل عامها را شکل میدهد در برابر محاوراتی که شاید به تعامل دو طرفه برسند! ولی آیا جوامع و بعضا دولتها تحمل نافرمانی مدنی بدون اعمال خشونت را دارند؟

اگر دولتمردان و حکومتها نتوانند تفاوت بین نافرمانی مدنی و خشونت را درک کنند و همواره نافرمانی مدنی را با خشونت و زندان و کشتار پاسخ دهند آنجاست که نافرمانی مدنی در نهایت شعله ور گشته و آن هم به خشونت تبدیل میشود.

خیلی خوشحالم که در کشوری زندگی میکنم که بارها و بارها عملکرد مثبت نافرمانی مدنی را دیده ام .وقتی رالی ها برای حمایت از محیط زیست رخ میدهد یا اعتصابهایی که برای احقاق حق مهاجرین یا کارگران اتفاق میفتد دولت به جای عکس العمل خشونت آمیز بر سر میز مذاکره مینشیند و دو گروه به مصالحه میرسند.

از طرفی متاسفم که از جایی می آیم که سران قدرتش به وضوح نافرمانی مدنی را سرکوب میکنند به این امید که باقی افراد به جای نافرمانی شرایط موجود را بپذیرند .

غرض از این همه مقدمه چینی اگر چه شدیدا طرفدار مکتب نافرمانی به جای خشونت محض هستم ولی نباید از خاطر دور کرد که نافرمانی مدنی هم در کوتاه مدت ممکن است به نتایج بسیار ناخوشایندی مبدل گردد. مثال واضح آن اینکه در شرایط کنونی اگر رای ندادن به عنوان اعتراض به ناخوشایند بودن کاندیداهای رئیس جمهوری بدل شود اتفاق ناخوشایندی خواهد افتاد که همه مان چهارسال نظاره گرش بودیم. امیدوارم همه دست به دست هم دهند تا دوباره شاهد نتیجه قبلی نباشیم!

———————————————————————————

پ.ن. با خودم قرار گذاشته بودم به هیچ وجه از سیاست ایران ننویسم. به خصوص که در این گوشه دنیا حتی امکان رای دادن هم ندارم. ولی به آنچه گفتم اعتقاد دارم و همه تلاشم را خواهم کرد که لااقل خانواده محترم این بار دست از نافرمانی برداشته و رای بدهند بلکه فرجی حاصل گردد…به هر حال آرزو بر جوانان عیب نیست :دی

چه بد رفتاری ای چرخ !

آسمون مست جنونی… آسمون تشنه ی خونی
آسمون مست گناهی… آسمون چه رو سیاهی
اگه زندگی عذابه یه حبابه روی آبه
من به گریه ها می خندم می گم این همش یه خوابه

تلخ تلخم … از اون روزا که عسل هم طعم دهنت رو عوض نمیکنه …از اون روزا که وقتی نفس میکشی همه وجودت آه میشه و میاد بیرون …از اون روزا که بغضت رو میخوری و گوله میشه که از گلوت بره پایین ولی همونجا گیر میکنه …از اونروزا که وقتی میخوای ادای خنده در بیاری ولی انگار تمام صورتت رو یه ماسک سفت پوشونده و با باز شدن دهنت همه اش ترک میخوره …بعد هر کاری میکنی نمیتونی جلوی گوله های اشک رو بگیری …بی امون سر می خورن و میریزن و تو به جای دلداری سعی میکنی جلوی صدای هق هق گریه ات رو بگیری.

آسمون آبیه … هوا دلپذیره… جوونه ها سبزیشون زده بیرون و تو فکر میکنی چرا آسمون امروز اینقدر زیباییش رو به رخ میکشه ؟ بعد فکر میکنی میشه آدم از این زیبایی دلشاد نشه ؟ ولی نمیتونی زیبایی رو فرو بدی…انگار فلک و آسمون و چرخ زمون همه اش یکی میشه … نمیتونی اصلا به خودت اجازه بدی که به زیبایی فکر کنی…چقد رآدمی دیگه نیستن که این نو شدن ها رو ببینن ؟لااقل الان تو میدونی یکی هست که این نو شدن رو نمیبینه دیگه … چقدر آدمی دلشون شکسته؟ چقدر دل تو از آدما شکسته….بعد خودت رو سرزنش میکنی که آیا تو این دنیای فانی که نمیدونی یک دقیقه دیگه هستی یا نه حق داری دلشکسته بشی؟ حق داری به دل بگیری ؟ حق داری دلی بشکنی؟

————————————————————————————-
پ.ن. دوستان خوبم ، ببخشید که باعث نگرانی‌ شدم . هفته گذشت خواهر جوان یکی‌ از دوستان از دنیا رفت. مرگ عزیزان چیزیست که هرگز با آنا کنار نمی‌‌آیم . آخر هفته بسیار غمگینی داشتیم از دست رفتن عزیزان آن هم وقتی‌ دوری بسیار سخت تر است . برای دوستان عزیز غم دیده‌ام آرزوی شکیبای دارم…هنوز هم روز هامان خاکستریست و میدانم برای نزدیکانش بدتر است …شکایتم به دنیا بود و خودخواهی هامان وقتی‌ میدانیم این زندگی‌ خیلی‌ فانی تر از انست که فکرش را بکنیم ! :( باز هم سپاس از همراهی هایتان !

کنعان…

تو این ثانیه از دو تا چیز خیلی بدم میاد :

1- از آدمهایی که حرف نمیزنن و انتظار دارن بقیه خودشون بفهمن تو کله شون چی میگذره !!!

2- از فیلمهای ایرانی که شعور بیننده  رو به سخره میگیرن. اگه فیلم کنعان رو ندیدین خواهش میکنم وقت و اعصابتون رو حروم نکنین!!!!!

صلی علی- انتخابات

بابا …من به این صلی علی محمد یه زهرماری دراومد آلرژی دارم ..اینا نمیخوان یه تنوعی بدن به این شعارای در پیتی بعد سی چهل سال …اه…اه ..اه

« Newer entries · Older entries »