گیله دختر
دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …آرشیو برای Uncategorized
مایکل جکسون
این وسط قاطی این همه قصه و این همه ماجرا … وسط این همه بغض … این همه هیاهو … خواننده پاپ نسل ما که خیلی هامون باهاش خاطره داریم هم رفت…
از همه عجیب غریب بودن و پرهیاهو بودن مایکل جکسون که بگذریم هیچ وقت یادمون نمیره کی رفت ! این روزها برای همیشه یاد هم نسلان من میمونه و در کنارش شاید او هم…
البته نکته تاسف بار غیر از درگذشت مایکل جکسون برای دوست دارانش برای شرایط این روزای ما اینه که همه تلاشها برای جلب توجه جامعه جهانی به شرایط ایران بود… ولی حالا خیلی از تیتر ها و هدلاینها میشه مایکل جکسون!
—————————————————-
این روزها اصلا حال و حس نوشتن ندارم…خودم میدونم نوشته هام عاری از هر نوع خلاقیت و نکته قابل توجهیه … فقط مینویسم که خودم یادم باشه…
این روزها
این روزها همه چیز را به خودم حرام میدانم…خندیدن …قدم زدن و لذت از زیبایی های اطرافم ..هر نوع شادی…هر نوع سرگرمی…فیلم دیدن …همه چیز و همه چیز…
چقدر در انتظار بهار و تابستان پرپر زدم و این روزها هیچ کدامش به چشمم نمی آید…دلم می تپد و نگرانم …خیلی خیلی نگرانم … هیچ تغییری بی بها نیست و من از بابت این بها نگرانم…
یه بغض همیشگی دائم همراهمه … وقت جلسه کاری … وقت خرید…وقت غذا …وقت مهمانی زایمان همکار کانادایی …
نوشتن هم دردم را دوا نمیکند … از ترس باتر فلای افکت هیچ نمیخواهم بگویم …
امیدوارم سال دیگر اینوقت که مینویسم از این روزها به عنوان یک نقطه عطف با نتایج خوب یاد کنم …و بعد به این بغض فرو خورده خودم بخندم … میترسم این را بگذارم و روز تولدم آرزو کنم و آنوقت مثل نازنین دوستم فکر کنم…
——————————————————
پ.ن. شرمنده اگه کامنتها رو جواب ندادم….چیزی ندارم بگم جز اشک و همدردی…
ما هم دلمان می تپد!
از دیشب با چند تا از بچه ها داریم هماهنگ میکنیم برای برگزاری یک تجمع اعتراض آمیز.
شهر ما کوچیکه و سه هزار کیلومتر تا امکان دسترسی به صندوق رای فاصلشه…واضحه که هیچ کدوم نتونستیم رای بدیم. من بارها با سفارت تماس گرفتم و درخواست برقراری امکان رای گیری تو منطقه غرب کانادا شدم ولی هیچ جوابی به تماسهام ندادن…
امروز کمترین کاری که ازم برمیاد اعتراض به این ناعدالتیه که الان تو ایران داره اتفاق میفته … به زودی از نتایج این تجمع هر چند کوچک خواهم نوشت .
آپدیت….
ما جمع شدیم و دست در دست در این اعتراض مدنی همراه شدیم. جمعمان کوچک بود …ولی همراهتان شدیم…
بعضی میگویند به شما چه آن گوشه دنیا و بعضی میگویند این فقط یک احساس زودگذر است و اگر عقل را به کار اندازید این کار را نخواهید کرد…
تنها به این بسنده میکنم: رفیق تو که گمان میبری صاحب نظری و درست میگویی …تو به راه خود و من به راه خود…اگر برای تو فرق نمیکند که دیگران بر هستیت خیمه بزنند و چون انگل وجودت را بمکند و تو حتی دم بر نیاوری ، برای من فرق میکند…لااقل ابراز مخالفتم را بیان می کنم …
چی بگم…رای گیری یه کشور جهان سومی !
خوب دارم فکر میکنم یه چند ساعت تو انکار به سر میبریم و بعد دوباره قبول میکنیم و تو رادیو و تلویزیون صدای افتخار آلوده این مردک دروغگو رو میشنویم و حرص میخوریم که خودش رو انتخاب ملت میدونه علی رغم اینهمه تخریب باز هم ملت همیشه پیروز ایران انتخابش کرده …
پدر جان عزیزم میگه پدر سوخته …دیدی ما رو مجبور کردی بریم رای بدیم …
و گوله خان میکه خوبه ما اینجاییم… ما مملکت جهان سومی که سرتا پامون رو رنگ میکنن بدون اینکه بتونیم جیک بزنیم …
و من بازم حرص میخورم که همه کسانی که دوستشون دارم ایرانن و فکر میکنم به اینکه چهارسال دیگه باید واسه اینها توجیه کنم دید مردم ایران با حرفای این مردک یکی نیست…ولی واقعا آیا اینه…واقعا باید دفاع کنم ؟ ایران همینه … انتخاب این بوده …وقتی این همه آدم رفتن و رای دادن و نتیجه این شد یعنی مردم همین رو میخواستن !!!!!!!!!!!!!!!
من و یه عالمه سوال…
یعنی ما همه اش همین قدر بودیم؟؟؟؟این همه سر و صدا همین بود؟؟؟؟یعنی نباید به تغییر امید داشت هیچوقت ؟ یا باور کنم که همه چیز دروغه؟
بدون شرح :دی

هیچی من رو به اندازه این حرص نمیده که این ا.ن. دم به دقیقه میگه “من یه دانشگاهیم ” ای اون دانشگاه بترکه که به تو دکترا داددددددد!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
پیش از این…
یه روز شنبه که به خودت وعده دادی شاید بیشتر از همیشه سر جات غل (؟قل) بخوری و بخوابی ساعت مثل هر روز زنگ میزنه. میخوای چشمت رو باز نکنی و بزنی روش تا خوابت از سرت نپره ولی طول میکشه تا پیداش کنی …عجیبه …همین جا بود…مجبوری چشمت رو باز کنی و میبینی دستت با جایی که قرار بوده بخوره فقط یک سانتی متر فاصله داشته! یک سانتی متر لعنتی باعث میشه چشمت باز بشه و امان از این مثانه بی قرار …بلند میشی و چشمت رو با وسواس میبندی بلکه خواب از سرت نپره. آخه به خودت قول دادی هر طور شده امروز بیشتر بخوابی … از لای یکی از چشمات نگاه میکنی که نخوری تو در و دیوار …پس از اتمام عملیات و وسواس شستن دست که حالا به یکبارش رضایت نمیدی و دوباره میشوریش و آب گرمی که میریزه روی جای سوختگی چند روز پیش باز میسوزونتش چشمت رو بیشتر باز میکنی ولی بالاخره دوباره برمیگردی تو تختخواب . شعاع خورشید با لجبازی از لای پرده میاد تو …پشتت رو میکنی ولی انگار اشعه مربوطه داره میزنه رو شونه ات که بلند شو و تو هم با لجبازی پتو رو میکشی رو سرت …سعی میکنی کم وول بخوری که نفر بغل دستت بلند نشه ولی با اولین تکون اون ذوق زده میگی تو هم بیداری؟ حالا اگه بیدارم نبود اینقدر ریز ریز میخندی و دلقک بازی در میاری تا بیدار شه و این چنین است آغاز صبح روز تعطیل!
کتری آب رو میذاری روی اجاق و میپری سر لپی ببینی دنیا چه خبره …اینترنت لعنتی قطعه …این اتوبوس جهانگردی در واقع هیچوقت از اینجا رد نمیشه! ولی صبح زود شنبه باید رد بشه! بدجوری میخوره تو حالت …انگار یه چیزی گم کردی…دست و دلت به هیچ کاری نمیره…تلفن رو بر میداری …خوبه…تصادفا با اولین تلاشت میگیره …مامان میگه چرا اینقدر زود بیدار شدی ؟من شنبه ها دیرتر زنگ میزنم که بتونی بخوابی …دل تنگی نکنی ها!
بعد زنگ میزنی به خواهره …درگیر کارهای تحقیقشه و باز میگه اگه برات انگلیسیش رو بفرستم روش نگاه میکنی ترجمه اش کنی ؟پاور پوینتش رو هم درست میکنی؟ میگی: “تا تو و جوجه درساتون تموم شه من یه مدرک تو رشته تو میگیرم یکی تو رشته اون…” و خلاصه یه خورده حرف صدتا یه غاز میزنید و الکی میخندید…میگی: ” اینترنتم قطعه ..گوله خان دره باهاش ور میره بلکه درست شه ! “میگه: ” پس بدجوری خماری” میگی ” You have no Idea how badddddddddddddddd …
تو این فاصله صبحانه هم صرف میشه …
میای خودت رو جمع کنی و یه کار دیگه انجام بدی …ولی باز همه دلت پر میکشه به سمت دنیای اینترنت…جدا پیش ازاین دنیای ما چطور بود؟
————————————————————-
پی. اس. هم اکنون با اینترنت وایرلس در و همسایه که دائم قطع و وصل میشود در حال رفع خماری میباشیم :دی
من یه متغیر؟!؟!؟!
دانیل میگه اینقدر خودش رو به ثابتهای معادله مشغول کرده که از متغیرها غافل شده …من میگم مگه میشه ثابت رو چسبید و از متغیر غافل شد؟!؟!معادله است و متغیرهاش !!! بعد فکر میکنم اگه اینجوری باشه معادله دنیا یه معادله است با بی نهایت متغیر که به ازای هر ست متغیرها یه جواب داره . یعنی بی نهایت جواب پیدا میکنه …بازم معلق میمونم بین فضای جبر و اختیار…
فکر میکنم به اینکه چقدر وسواسی شدم مبادا تاثیر منفی بذارم تو دنیای اطراف…دریغ از اینکه هر نفس یه تاثیره و اگه داری زندگی میکنی تاثیر میذاری… کار میکنی …حرف میزنی و با اینکه نمیخواهی قضاوت کنی دهنت گاهی باز میشه و قضاوت میکنی…از همه بدتر …وقتی کارت در ارتباط با آدمهاست تاثیر میذاری…کمترینش وقتی که مجبوری (این جبره ؟ میتونی نکنی یا نه ؟!؟!) یکی رو توبیخ کنی …اخراج کنی …شاید حتی وقتی تو اون همه رزومه یک نفر رو انتخاب میکنی و استخدام میکنی و بقیه رو محروم …همیشه از این ترسیدم اگه وجود من باعث تاثیر منفی در زندگی یک نفر بشه …
راستش از شغل های مدیریتی هیچ وقت بدم نیومده ظاهرا هم در شغلم موفقم . اینو به کرات هم از بچه هایی که زیر نظرم کار میکنن شنیدم و هم به قول معروف از بالا دستی ها .غافل از اینکه اگه اینجوری وسواسی بشی راجع به تاثیرات فقط و فقط عذاب میکشی !!! همیشه سعی کردم همه جوره طرف انصاف رو رعایت کنم و تا میتونم اونهایی رو که زیر نظرم کار میکنن رو راضی نگه دارم . از مدیرها و بالا دستی های دگم که به هیچ وجه گوش شنوا یا چشم بینای مشکلات رو ندارن همیشه بدم اومده . اونا که حتی یه لحظه هم خودشون رو جای آدم زیر نظرشون نمیذارن و فقط و فقط میخوان ساز مخالف باشن! از طرفی میخوام مطمئن باشم کاری که ارائه میدیم هم با بهترین کیفیت باشه و کسانی که از ما سرویس میگیرند هم راضی راضی باشن. ولی خیلی وقتا تو کشاکش سازمان یا فرد مجبورم تصمیم هایی بگیرم که تا مغز استخونم رو میخوره! از این قسمت شغلم که باید بعضی وقتا برای آینده شغلی یکی تصمیم بگیرم بدم میاد . از یک طرف منافع سازمان و حتی بهبود فعالیت دیگران میگه باید طرف رو فرستاد بره دنبال سرنوشتش یه جای دیگه و از طرف دیگه این خیلی سخته که تو باعث شی یکی شغلش رو از دست بده …نه که باعث شم…شاید اون خودش کوتاهی کرده و درست وظیفه رو به جا نیاورده …ولی این منم که باید خوب و بد رو قضاوت کنم و این گاهی خیلی دردناک میشه ! حال خوشی نداشتم اون ساعت… بعد از جلسه هیئت مدیره حالت تهوع بهم دست داده بود …آخرش هم ماشین رو مالیدم به در گاراژ …گمونم آه فردای کارمنده پیش پیش گرفتتم …
آدمای بی چشم و رو !!!!
یعنی بعضی وقتا شدیدا دلم میخواد بزنم تو گوش بعضیا اااااااا !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! حیف که نمیشه به این آرزو به راحتی رسید!!!!
The Bucket List!
بارها با خودم قرار گذاشتم که برای حال زندگی کنم . انگار که آخرین هفته باقیمونده باشه از عمرم که باید نهایت لذت رو ازش ببرم . ولی هنوز به وسط هفته نرسیده و اگر با خودم صادق باشم در همون ساعات اولیه قرار مدار ذهنیم اینقدر برنامه ریزی و اهمیت به آینده و اطرافیانم برام پررنگ میشه که یادم میره چه قراری با خودم گذاشتم و بعد که یادم میاد چیزی جز حسرت روزای گذشته باقی نمیمونه . خوب این عادت نقض قول و به تبع اون احساس بعدیش برام خوب و خوشایند نیست! ولی خوب زندگیه دیگه …چه میشه کرد! و اگه اینجوری نباشه یه جورایی سنگ رو سنگ بند نمیشه. به نظر من اینکه چه مرزی بین زندگی حال و آینده بکشم و چقدر و کدوم رو فدای اون یکی دیگه کنیم ما و شخصیت ما رو تو دنیای اطرافمون رقم میزنه.
در حالت عادی که آدم قرار زندگی بر مبنای لحظه رو با خودش نداره خیلی از تصمیم گیریها متفاوتند. خیلی از چیزهایی که استرسهای روزمره مون رو شکل میدن ریشه در برنامه ریزیهای آینده دارن . مثل اینکه چه کنیم و چه شغلی داشته باشیم و چطور برای رسیدن به یک شغل خوب و راضی کننده تلاش کنیم و … خیلی از رفتارهامون هم با توجه به همون برنامه ریزی آینده شکل میگیره . یه مثال ساده اینکه خیلی وقتا تو زندگی عادی ، روابط با آدمهای اطراف ، محل کار و … دلم خواسته حال کسی رو اساسی بگیرم و تنها چیزی که من رو از این کار باز داشته فکر کردن به روزای آینده بوده و اینکه به هر حال دوباره روز بعدی هست که با خیلی از ass hole های اطراف دوباره روبرو میشم و باید تحملشون کنم …پس همون بهتر که از کنار رفتار مزخرفشون بگذرم و به روی خودم نیارم ! یا حتی شاید از بعد دیگه …خیلی وقتا دلم خواسته بیشتر برای آدمهایی که دوستشون دارم وقت بزارم یا بیشتر به اونهایی که احتیاج دارن کمک کنم و تنها علتی که مجبور به محدود کردن خواسته درونیم شدم نگاه کردن به نیازهای آینده بوده!
حالا که صحبت از این مقوله شد بد نیست اشاره ای به فیلم Bucket List بکنم . نمیدونم این فیلم رو دیدین یا نه *؟ داستان کما بیش در همین خصوصه . تماشای این فیلم این سوال رو برای من پیش آورد که واقعا زمانی که به مرحله عمل میرسیم و در چنین شرایطی قرار میگیریم چقدر از تصمیم گیریهامون با آنچه در زندگی روزمره به آن عادت کرده ایم یکسان میشود ؟ چقدر به علایقمان که از آنها در حالت عادی دم میزنیم خواهیم پرداخت ؟ آیا اصلا قادر خواهیم بود که لذت ببریم ؟ یا در حسرت غرق میشویم و اون روزها هم مثل همه روزهای دیگر عمر سپری میشن ، چرا که در اکثر مواقع ترک عادت موجب مرض است ! (هر چند تو همچین شرایطی گور بابای مرض هم کردن
) ) مثلا زمانی که کارتر چمبرز و ادوارد کول (مورگن فریمن و جک نیکلسون) تصمیم میگیرن به آرزوهای توی لیستشون جامه عمل بپوشونن یکی از آرزوها معاشقه و گذروندن مدتی از زمان عمر باقیمونده شون با زیباترین زنان دنیاست. کارتر که آدمی اخلاقی و پایبند به خانواده است در نهایت این رو رد میکنه و برای ادوارد که یه جورایی شخصیت شنگولی داره ** به آغوش کشیدن زیبا ترین زن دنیا با به آغوش کشیدن نوه اش یکسان میشه.
برای “در حال زندگی کردن” وبه حداکثر رسوندن لذت حال در مجموع یعنی یه جورایی بی خیال آینده و همه دردسرهای همراهش شدن. این بی خیالی شامل بدیهیاتی مثل مثالهای بالا و مثلا کنار گذاشتن رژیم غذایی، س.ک.ص بدون پروتکشن و…و ورای اون کنار گذاشتن اخلاقیات و حتی داشتن بیش از یک پارتنر عشقی در طول زندگی و خلاصه همه و همه اون چیزهایی که ممکنه به خاطر حفظ سلامت جسمی و روحی و خانواده ای که فکر میکنی همه سالهای باقی مونده زندگیت رو با اونها و برای اونها زندگی میکنی ، میشه! و ما چقدر حاضریم در این خصوص پیش بریم؟ این فقط فکر به روزهای آینده است که خیلی وقتها بین باید ها و نبایدها مرز میکشه و در نهایت اخلاقیات رو تعریف میکنه!
به Bucket List خودم فکر میکنم و اینکه چه چیزهایی ممکنه توش بنویسم و اینکه در حالت عادی هم اون کارها رو انجام خواهم داد یا نه ؟ فکر سختیه! سالها پیش*** آقای فیضی عجیب ترین استاد معارف دنیا که من واقعا کلاسش رو دوست میداشتم میگفت: ” فکر کنید فردا آخرین روز عمرتونه …زیاد نخوابین و بدونین بالاخره روز موعود فرامیرسه و سالهای سال خواهید خوابید!” این نکته و طرز نگرش تا مدتها باعث شده بود از خوابیدن شدیدا عذاب وجدان بگیرم ! اون روزها تنها چیزی که تو سرم میگذشت این بود که نام نیکی از خودم بذارم و جاودانه کنم . هنوز هم این حس در من از بین نرفته ولی یک عالم خواسته دیگه هم به باکت لیستم اضافه شده که به مهربونی خواسته قبلیم نیست !!!! خلاصه اینه که میگن هر چی بچه تر و جوون تر بی شیله پیله تر و معصومتر
)))
——————————————————————————
*اگه ندیدین تماشاش رو بهتون توصیه میکنم .
** به رضا : گمون ادواردهم احتمالا مرید لئوکوهنه
))
***وای بد جوری پیر شدم و اینها شدن خاطره ها – هر وقت این اصطلاح سالها پیش رو به کا میبرم حال نا خوشایندی دارم …چرا اینقدر روزها زود میگذرن ؟
