گیله دختر

دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …

این روزها

این روزها همه چیز را به خودم حرام میدانم…خندیدن …قدم زدن و لذت از زیبایی های اطرافم ..هر نوع شادی…هر نوع سرگرمی…فیلم دیدن …همه چیز و همه چیز…

چقدر در انتظار بهار و تابستان پرپر زدم و این روزها هیچ کدامش به چشمم نمی آید…دلم می تپد و نگرانم …خیلی خیلی نگرانم … هیچ تغییری بی بها نیست و من از بابت این بها نگرانم…

یه بغض همیشگی  دائم همراهمه … وقت جلسه کاری … وقت خرید…وقت غذا …وقت مهمانی زایمان  همکار کانادایی …

نوشتن هم دردم را دوا نمیکند … از ترس باتر فلای افکت هیچ نمیخواهم بگویم …

امیدوارم سال دیگر اینوقت که مینویسم از این روزها به عنوان یک نقطه عطف با نتایج خوب یاد کنم …و بعد به این بغض فرو خورده خودم بخندم … میترسم این را بگذارم و روز تولدم آرزو کنم و آنوقت مثل نازنین دوستم فکر کنم…

——————————————————
پ.ن. شرمنده اگه کامنتها رو جواب ندادم….چیزی ندارم بگم جز اشک و همدردی…

تا کنون 10 نظر داده شده »

  Marjan wrote @

نشده تولدت كه شده؟ من باز گم شدم تو تاريخ اين روز ها.
—————————————–
نه عزیزم…زوده هنوز …فقط بلند بلند فکر کردم….:(

  parvaneh wrote @

من نمی دونم چی بگم … از دیروز شده ام یک پارچه درد … انقدر اشک ریخته م که به زور هم می تونم نگاه کنم .. از ساعت هفت صبح هلیکوپتر ها با فاصله خیلی کم مانور می دن … از فکر اینکه چه خوابی برای بچه ها دیده اند تنم می لرزه … از فکر تفرقه هایی که اینجا توی این دنیای مجازی اتفاق افتاده دلم می لرزه … تصمیم گرفتم وقتی همه چی تمام شد و روزهامون مثل سابق زیر یوغ ولی آرام شد به کل این دنیا رو از یاد ببرم .. می گویند قشر اینترنت دار چند درجه ا ی از قشر عام بالاترند .. من حاضرم قسم بخورم خاص نیستند که هیچ از عام هم عام ترند حالا چه برسه پاشون برسه به کانادا یا امریکا یا المان یا درغوز آباد سفلی تو کنج ایران .. فرقی نمی کنه … حالم دیگه داره از حرفها و تزهای این فیلسوفهای دوزاری به هم می خوره …

چه روز گندیه امروز .. این حال بد منو کشت … راستی چرا من هر چی غر دارم می ارم پیش تو … منو ببخش .. ولی تو جزو معدود انسانهای پاک و همه چیز فهم این روزگاری .. ای کاش امثال تو بیشتر بودند.

مواظب خودت باش نازنین

  سهند wrote @

سلام . اگر چه سخت و جانكاه اگر چه با قرباني دادنهاي بيشمار ….
اما اين دوران بسر ايد اين حكم تاريخ است . حكومت اگر ماندگار بود به اينها نميرسيد .

به اميد انكه با كمتريت قرباني و از نزديكترين راه عملي گردد .

  بهار wrote @

این روزا قلبم هر لحظه میشکنه، از دیدن ویدئو راهپیماییهای تهران، از مردم غرق در خون، از شعوری که خرج شد تا از ما فیلم تبلیغاتی بسازن. از اینکه هر لحظه میبینم که ما رو احمق فرض میکنن. از همه چیز این روزای تهران. به زودی برای همیشه از اینجا میرم که جای دیگه ای بهتر زندگی کنم، اما هرگز فکر نمیکردم که وقتی به تهران فکر میکنم شکل و قیافه اینروزهاش جلوی چشمام بیاد. فکر میکردم بارونای هر شبش و منظره عجیب و شلوغش از توچال با همه خاطره های قشنگش یادم بیاد و بس. فکر میکردم یادم بیاد که میر حسین از حالا کاری میکنه که مردم ما راحتتر زندگی کنن. که از این بدتر نخواهد شد. که شرافت انسانی ایرانی ها بهشون برمیگرده… اینروزا حالم از همه چیز بد میشه…

  ميترا wrote @

دقيقا حال و احوال من و هر كسي كه ازروي تعصب كوركورانه به اين روزها و حوادث نگاه نمي كنه همينه …..بهايي كه پرداخته مي شود ، جوونهايي كه آسيب روحي و جسمي مي بينند ………دوست جون حالم خيلي بده:(

  پگاه wrote @

من هم نگرانم . داشتم فکر میکردم چه مصیبت ها دیدیم در جوانیمان . درد عشق وطن شدیدترین درد است . این را حالا بهتر از هر زمانی درک کردم .
“مرغ سحر ناله سر کن”

  ويدا wrote @

گيله دختر جان
تاوان بدي را مردم براي اين تغيير دارند پس مي دهند . قبلا هم پس داده اند زمان جنگ . زمان تحصيل . زمان بعد از دانشگاه …
اما حالا فرق مي كنه . حالا فقط مرگ است كه در انتظارمان است چه به خيابانها برويم و چه در خانه هايمان بمانيم . اما اما همه چيز را مي توان جبران كرد اما غم از دست رفتن عزيزان هرگز از بين نمي رود.

ديروز در داخل خانه مان ريختند گاز اشك آور را در جلوي در خانه زدند و با شكستن در وردي ساختمان ،افراد بي دفاع را پاركينگ و حياط و راه پله ها و آپارتمانها جمع كردند . ديروز براي اولين بار بود كه نه فرزندم و نه همسرم مي توانستيم در كنار هم باشيم .چون امنيت جاني نداشتيم .
براي اولين بار طعم گاز اشك آور را در خانه ام چشيدم . براي اولين بار دلهره سالم رسيدن همسر و خواهر و برادرانم را به خانه داشتم .
اما چه سالم رسيدني . براي اولين بار ديدم كه چطور مردم را مي كشند و جنازه شان را به داخل جوب پرت مي كردند و يا سوار وانت مي كردند و همانجا هم بر سر جنازه اش دست بر نمي داشتند

  ويدا wrote @

من فقط آرامش مي خواهم .

  leila wrote @

دارم دیوونه می شم… بغض لعنتی شکسته اما …..

  سلام wrote @

سلام مخمل جان،
اون پست کذایی رو برداشتم، ولی خیلی حیفم اومد… چی می شد اگر دسامبر امسال عکس نفر سومی هم به اون عکسهای وبلاگم اضافه می شد؟!
این هم شعری از خانم بهبهانی :
ترسم که آنچه تافته ای – بر گردنت کمند شود، شعر تازه ای از سيمين بهبهانی

گر شعله های خشم وطن / زين بيشتر بلند شود
ترسم به روی سنگ لحد / نامت عجين به گند شود
پر گوی و ياوه ساز شدی، / بی حد زبان دراز شدی
ابرام ژاژخايی ی تو / اسباب ريشخند شود
هرجا دروغ يافته ای / درهم چو رشته بافته ای
ترسم که آنچه تافته ای / بر گردنت کمند شود
باد غرور در سر تو، / کور است چشم باور تو
پيلی که اوفتد به زمين / حاشا دگر بلند شود
بر سر کله گشاد منه، / خاک مرا به باد مده
ابر عبوس اوج – طلب / پابوس آبکند شود
بس کن خروش و همهمه را، / در خاک و خون مکش همه را
کاری مکن که خلق خدا / گريان و سوگمند شود
نفرين من مباد تو را / زان رو که در مقام رضا
دشمن چو دردمند شود، / خاطر مرا نژند شود
خواهی گر آتشم بزنی / يا قصد سنگسار کنی
کبريت و سنگ در کف تو / خاموش و بی گزند شود
سيمين بهبهانی
۲۵ خرداد ۱٣٨٨


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>