این روزها همه چیز را به خودم حرام میدانم…خندیدن …قدم زدن و لذت از زیبایی های اطرافم ..هر نوع شادی…هر نوع سرگرمی…فیلم دیدن …همه چیز و همه چیز…
چقدر در انتظار بهار و تابستان پرپر زدم و این روزها هیچ کدامش به چشمم نمی آید…دلم می تپد و نگرانم …خیلی خیلی نگرانم … هیچ تغییری بی بها نیست و من از بابت این بها نگرانم…
یه بغض همیشگی دائم همراهمه … وقت جلسه کاری … وقت خرید…وقت غذا …وقت مهمانی زایمان همکار کانادایی …
نوشتن هم دردم را دوا نمیکند … از ترس باتر فلای افکت هیچ نمیخواهم بگویم …
امیدوارم سال دیگر اینوقت که مینویسم از این روزها به عنوان یک نقطه عطف با نتایج خوب یاد کنم …و بعد به این بغض فرو خورده خودم بخندم … میترسم این را بگذارم و روز تولدم آرزو کنم و آنوقت مثل نازنین دوستم فکر کنم…
——————————————————
پ.ن. شرمنده اگه کامنتها رو جواب ندادم….چیزی ندارم بگم جز اشک و همدردی…

نشده تولدت كه شده؟ من باز گم شدم تو تاريخ اين روز ها.
—————————————–
نه عزیزم…زوده هنوز …فقط بلند بلند فکر کردم….:(