گیله دختر

دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …

The Bucket List!

بارها با خودم قرار گذاشتم که برای حال زندگی کنم . انگار که آخرین هفته باقیمونده  باشه از عمرم  که باید نهایت لذت رو ازش ببرم . ولی هنوز به وسط هفته نرسیده و اگر با خودم صادق باشم  در همون ساعات اولیه قرار مدار ذهنیم اینقدر برنامه ریزی و اهمیت به آینده و اطرافیانم برام پررنگ میشه که یادم میره چه قراری با خودم گذاشتم و بعد که یادم میاد چیزی جز حسرت روزای گذشته باقی نمیمونه . خوب این عادت نقض قول  و به تبع اون احساس بعدیش برام خوب و خوشایند نیست! ولی خوب زندگیه دیگه …چه میشه کرد! و اگه اینجوری نباشه یه جورایی سنگ رو سنگ بند نمیشه. به نظر من اینکه چه مرزی بین زندگی حال و آینده بکشم و چقدر و کدوم رو فدای اون یکی دیگه کنیم ما و شخصیت ما رو تو دنیای اطرافمون رقم میزنه.

در حالت عادی که  آدم قرار زندگی بر مبنای لحظه رو با خودش نداره خیلی از تصمیم گیریها متفاوتند. خیلی از چیزهایی که استرسهای روزمره مون رو شکل میدن ریشه در برنامه ریزیهای آینده دارن . مثل اینکه چه کنیم و چه شغلی داشته باشیم و چطور برای رسیدن به یک شغل خوب و راضی کننده تلاش کنیم و … خیلی از رفتارهامون هم با توجه به همون برنامه ریزی آینده شکل میگیره . یه مثال ساده اینکه  خیلی وقتا تو زندگی عادی ، روابط با آدمهای اطراف ، محل کار و … دلم خواسته حال کسی رو اساسی بگیرم و تنها چیزی که من رو از این کار باز داشته فکر کردن به روزای آینده بوده و اینکه به هر حال دوباره روز بعدی هست که با خیلی از ass hole های اطراف دوباره روبرو میشم و باید تحملشون کنم …پس همون بهتر که از کنار رفتار مزخرفشون بگذرم و به روی خودم نیارم ! یا حتی شاید از بعد دیگه …خیلی وقتا دلم خواسته بیشتر برای آدمهایی که دوستشون دارم وقت بزارم یا بیشتر به اونهایی که احتیاج دارن کمک کنم و تنها علتی که  مجبور به محدود کردن خواسته درونیم شدم نگاه کردن به نیازهای آینده بوده!

حالا که صحبت از این مقوله شد بد نیست اشاره ای به  فیلم Bucket List بکنم . نمیدونم این فیلم رو دیدین یا نه *؟  داستان  کما بیش در همین خصوصه . تماشای این فیلم  این سوال رو برای من پیش آورد که  واقعا زمانی که به مرحله عمل میرسیم و در چنین شرایطی قرار میگیریم چقدر از تصمیم گیریهامون با آنچه در زندگی روزمره به آن عادت کرده ایم یکسان میشود ؟ چقدر به علایقمان که از آنها در حالت عادی دم میزنیم خواهیم پرداخت ؟  آیا اصلا قادر خواهیم بود که لذت ببریم ؟ یا در حسرت غرق میشویم و اون روزها هم مثل همه روزهای دیگر عمر سپری میشن ، چرا که در اکثر مواقع ترک عادت موجب مرض است ! (هر چند تو همچین شرایطی گور بابای مرض هم کردن :) ) )  مثلا زمانی که  کارتر چمبرز و ادوارد کول (مورگن فریمن و جک نیکلسون) تصمیم میگیرن به آرزوهای توی لیستشون جامه عمل بپوشونن یکی از آرزوها معاشقه و گذروندن مدتی از زمان عمر باقیمونده شون با زیباترین زنان دنیاست. کارتر که آدمی اخلاقی و پایبند به خانواده است در نهایت این رو رد میکنه و برای ادوارد که یه جورایی شخصیت شنگولی داره ** به آغوش کشیدن زیبا ترین زن دنیا با به آغوش کشیدن نوه اش یکسان میشه.

برای “در حال زندگی کردن” وبه حداکثر رسوندن لذت حال در مجموع یعنی یه جورایی بی خیال آینده و همه دردسرهای همراهش شدن. این بی خیالی شامل بدیهیاتی مثل مثالهای بالا  و مثلا کنار گذاشتن رژیم غذایی، س.ک.ص بدون پروتکشن و…و ورای اون کنار گذاشتن اخلاقیات و حتی داشتن بیش از یک پارتنر عشقی در طول زندگی و خلاصه همه و همه اون چیزهایی که ممکنه به خاطر حفظ سلامت جسمی و روحی و خانواده ای که فکر میکنی همه سالهای باقی مونده زندگیت رو با اونها و برای اونها زندگی میکنی ، میشه! و ما چقدر حاضریم در این خصوص پیش بریم؟  این فقط فکر به روزهای آینده است که خیلی وقتها بین باید ها و نبایدها مرز میکشه و در نهایت اخلاقیات رو تعریف میکنه!

به Bucket List  خودم فکر میکنم و اینکه چه چیزهایی ممکنه توش بنویسم و اینکه در حالت عادی هم اون کارها رو انجام خواهم داد یا نه ؟ فکر سختیه! سالها پیش***  آقای فیضی عجیب ترین استاد معارف دنیا که من واقعا کلاسش رو دوست میداشتم  میگفت: ” فکر کنید فردا آخرین روز عمرتونه …زیاد نخوابین و بدونین بالاخره روز موعود فرامیرسه و سالهای سال خواهید خوابید!”  این نکته و طرز نگرش تا مدتها باعث شده بود از خوابیدن شدیدا عذاب وجدان بگیرم !  اون روزها تنها چیزی که تو سرم میگذشت این بود که نام نیکی از خودم بذارم و جاودانه کنم . هنوز هم این حس در من از بین نرفته ولی یک عالم خواسته دیگه هم به باکت لیستم اضافه شده که به مهربونی خواسته قبلیم نیست !!!! خلاصه اینه که میگن هر چی بچه تر و جوون تر بی شیله پیله تر و معصومتر :) )))

——————————————————————————

*اگه ندیدین  تماشاش رو بهتون توصیه میکنم .
** به رضا : گمون ادواردهم  احتمالا مرید لئوکوهنه :) ))
***وای بد جوری پیر شدم و اینها شدن خاطره ها – هر وقت این اصطلاح سالها پیش رو به کا میبرم حال نا خوشایندی دارم …چرا اینقدر روزها زود میگذرن ؟

تا کنون 6 نظر داده شده »

  Marjan wrote @

اوهوم اوهوم، بذار من گلو صاف كنم برم بالاى منبر. صدا مياد؟ خوب عرضم به حضور شما كه من هميشه در حال زندگى كردم از خيلى پيش تا حالا ، هميشه هم بزرگتر ها يه جورايى سرزنشم كردن كه به فكر آينده باش، اما به جرات ميتونم بگم كه از خيلى از كسانى كه برنامه ريختن و قانونمند رفتند جلو بد تر نشد وضع زندگيم، اگر نگم بهتر شد. پستى كه امشب گذاشتم يكسرى قوانين يا به عبارت بهتر قرار و مدارهاييه كه با خودم گذاشتم، اگر بهش دقت كنى مى بينى يك جايى در موارد نه چندان پر رنگ، اخلاقيات هم درش كمرنگ يا حتى بى رنگ شده، اينكه به حرف هاى بعضى از آدمها ( كه از نظر من ارزش ندارند ) اصلا گوش هم نميدم و با يك لبخند ميگذرم كاملا دور از اخلاق انسانى به نظر مياد، اما باور شديدى دارم كه عمر همين يكباره و زود هم داره ميگذره، هميشه ميشه حسرت گذشته رو خورد، هميشه ميشه نگران آينده بود، هميشه ميشه استرس قضاوت ديگران رو داشت كه ما چقدر با مرام و اخلاقيم اما فرصتى كه صرفا مال خودمونه و براى مدت نا معلومى در اختيارمون گذاشته شده رو از دست بديم. كلا شديدا آدم دم غنيمتى هستم و براى خودم بد نبوده، اما ميدونم كه خيلى جاها اصولى و شايد بهتر بگم رسومات رو زير پا گذاشتم، الان هم احساس بدى ندارم، و نسبت به خيليها كه ممكنه در مرور زندگيشون بگن كاش اينكار رو نميكردم، من تقريبا خيلى كم ميگم ! چهه معجونى از كار در اومد اين مرجان !!
اما امروز 40 تيكه هم يك پست گذاشته با يك ASS HOLE وسطش تو هم همينطور ، من فكر كردم اين از كلمات ديفالت ورد پرسه! رضا اسباب كشى كرد؟

  giledokhtar wrote @

به مرجان : خواهر صدات یه کم خش داره …آهان خوب شد :دی آره خوب. هر چی ادم خودش رو از قضاوت رها کنه راحت تر میتونه تو حال زندگی کنه و دم رو غنیمت بشمره. ولی من کلا حالت اکستریمش رو دیدم . چه جالب. برم بخونم ببینم چل تیکه به کی گفته اس هول :) ))))
رضا …خوب بیا خودت جواب مردمو بده ! من چی کاره بیدم :) )))))

  رضا wrote @

ما همینجوریش هم خاطر ادوارد رو میخوایم دیگه اونجوری که همه چی تمومه :ی
نه به جان خودم هنوز اسباب م تو کوچه ولو ئه :ی ساکن شدم خبر میدم به مولا :ی

  giledokhtar wrote @

به رضا: بابا رد پااااا :) ) اونم که بعله …میدونیم :دی

  Marjan wrote @

به رضا:

يعنى واقعا مرامت رو عشقه رضا، دمت گرم، . منتظريم خبر بدى،

  Farhood wrote @

Didim, Nice suggestion.
——————————
خوشحالم خوشتون اومد. کم پیدایین شماها…دلمون تنگ شده واستون :*


نظر شما

HTML-Tags:
<a href="" title=""> <abbr title=""> <acronym title=""> <b> <blockquote cite=""> <cite> <code> <pre> <del datetime=""> <em> <i> <q cite=""> <strike> <strong>