گیله دختر

دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …

آرشیو برای آوریل, 2009

The Bucket List!

بارها با خودم قرار گذاشتم که برای حال زندگی کنم . انگار که آخرین هفته باقیمونده  باشه از عمرم  که باید نهایت لذت رو ازش ببرم . ولی هنوز به وسط هفته نرسیده و اگر با خودم صادق باشم  در همون ساعات اولیه قرار مدار ذهنیم اینقدر برنامه ریزی و اهمیت به آینده و اطرافیانم برام پررنگ میشه که یادم میره چه قراری با خودم گذاشتم و بعد که یادم میاد چیزی جز حسرت روزای گذشته باقی نمیمونه . خوب این عادت نقض قول  و به تبع اون احساس بعدیش برام خوب و خوشایند نیست! ولی خوب زندگیه دیگه …چه میشه کرد! و اگه اینجوری نباشه یه جورایی سنگ رو سنگ بند نمیشه. به نظر من اینکه چه مرزی بین زندگی حال و آینده بکشم و چقدر و کدوم رو فدای اون یکی دیگه کنیم ما و شخصیت ما رو تو دنیای اطرافمون رقم میزنه.

در حالت عادی که  آدم قرار زندگی بر مبنای لحظه رو با خودش نداره خیلی از تصمیم گیریها متفاوتند. خیلی از چیزهایی که استرسهای روزمره مون رو شکل میدن ریشه در برنامه ریزیهای آینده دارن . مثل اینکه چه کنیم و چه شغلی داشته باشیم و چطور برای رسیدن به یک شغل خوب و راضی کننده تلاش کنیم و … خیلی از رفتارهامون هم با توجه به همون برنامه ریزی آینده شکل میگیره . یه مثال ساده اینکه  خیلی وقتا تو زندگی عادی ، روابط با آدمهای اطراف ، محل کار و … دلم خواسته حال کسی رو اساسی بگیرم و تنها چیزی که من رو از این کار باز داشته فکر کردن به روزای آینده بوده و اینکه به هر حال دوباره روز بعدی هست که با خیلی از ass hole های اطراف دوباره روبرو میشم و باید تحملشون کنم …پس همون بهتر که از کنار رفتار مزخرفشون بگذرم و به روی خودم نیارم ! یا حتی شاید از بعد دیگه …خیلی وقتا دلم خواسته بیشتر برای آدمهایی که دوستشون دارم وقت بزارم یا بیشتر به اونهایی که احتیاج دارن کمک کنم و تنها علتی که  مجبور به محدود کردن خواسته درونیم شدم نگاه کردن به نیازهای آینده بوده!

حالا که صحبت از این مقوله شد بد نیست اشاره ای به  فیلم Bucket List بکنم . نمیدونم این فیلم رو دیدین یا نه *؟  داستان  کما بیش در همین خصوصه . تماشای این فیلم  این سوال رو برای من پیش آورد که  واقعا زمانی که به مرحله عمل میرسیم و در چنین شرایطی قرار میگیریم چقدر از تصمیم گیریهامون با آنچه در زندگی روزمره به آن عادت کرده ایم یکسان میشود ؟ چقدر به علایقمان که از آنها در حالت عادی دم میزنیم خواهیم پرداخت ؟  آیا اصلا قادر خواهیم بود که لذت ببریم ؟ یا در حسرت غرق میشویم و اون روزها هم مثل همه روزهای دیگر عمر سپری میشن ، چرا که در اکثر مواقع ترک عادت موجب مرض است ! (هر چند تو همچین شرایطی گور بابای مرض هم کردن :) ) )  مثلا زمانی که  کارتر چمبرز و ادوارد کول (مورگن فریمن و جک نیکلسون) تصمیم میگیرن به آرزوهای توی لیستشون جامه عمل بپوشونن یکی از آرزوها معاشقه و گذروندن مدتی از زمان عمر باقیمونده شون با زیباترین زنان دنیاست. کارتر که آدمی اخلاقی و پایبند به خانواده است در نهایت این رو رد میکنه و برای ادوارد که یه جورایی شخصیت شنگولی داره ** به آغوش کشیدن زیبا ترین زن دنیا با به آغوش کشیدن نوه اش یکسان میشه.

برای “در حال زندگی کردن” وبه حداکثر رسوندن لذت حال در مجموع یعنی یه جورایی بی خیال آینده و همه دردسرهای همراهش شدن. این بی خیالی شامل بدیهیاتی مثل مثالهای بالا  و مثلا کنار گذاشتن رژیم غذایی، س.ک.ص بدون پروتکشن و…و ورای اون کنار گذاشتن اخلاقیات و حتی داشتن بیش از یک پارتنر عشقی در طول زندگی و خلاصه همه و همه اون چیزهایی که ممکنه به خاطر حفظ سلامت جسمی و روحی و خانواده ای که فکر میکنی همه سالهای باقی مونده زندگیت رو با اونها و برای اونها زندگی میکنی ، میشه! و ما چقدر حاضریم در این خصوص پیش بریم؟  این فقط فکر به روزهای آینده است که خیلی وقتها بین باید ها و نبایدها مرز میکشه و در نهایت اخلاقیات رو تعریف میکنه!

به Bucket List  خودم فکر میکنم و اینکه چه چیزهایی ممکنه توش بنویسم و اینکه در حالت عادی هم اون کارها رو انجام خواهم داد یا نه ؟ فکر سختیه! سالها پیش***  آقای فیضی عجیب ترین استاد معارف دنیا که من واقعا کلاسش رو دوست میداشتم  میگفت: ” فکر کنید فردا آخرین روز عمرتونه …زیاد نخوابین و بدونین بالاخره روز موعود فرامیرسه و سالهای سال خواهید خوابید!”  این نکته و طرز نگرش تا مدتها باعث شده بود از خوابیدن شدیدا عذاب وجدان بگیرم !  اون روزها تنها چیزی که تو سرم میگذشت این بود که نام نیکی از خودم بذارم و جاودانه کنم . هنوز هم این حس در من از بین نرفته ولی یک عالم خواسته دیگه هم به باکت لیستم اضافه شده که به مهربونی خواسته قبلیم نیست !!!! خلاصه اینه که میگن هر چی بچه تر و جوون تر بی شیله پیله تر و معصومتر :) )))

——————————————————————————

*اگه ندیدین  تماشاش رو بهتون توصیه میکنم .
** به رضا : گمون ادواردهم  احتمالا مرید لئوکوهنه :) ))
***وای بد جوری پیر شدم و اینها شدن خاطره ها – هر وقت این اصطلاح سالها پیش رو به کا میبرم حال نا خوشایندی دارم …چرا اینقدر روزها زود میگذرن ؟

یه پست هپلی… viewer discretion is advised :D

من اصولا شدیدا با دست به آب های این ور دنیا مشکل دارم …اصلا من موندم چرا اینا دستشویی هاشون تو اماکن عمومی از بالا و پایین اپنه!!! بابا خوب آدم یه ریزه پرایوسی میخواد خیر سرش …ای بابا !؟!؟!؟ فکر کن همش باید نگران باشی گلاب به روتون روم به دیوار صدای جیشت رو بقیه نشنون !!!! حالا جیش که خوبه …

چند وقت پیش تو دستشویی محل کارم یه دفعه یه خانومی اومد و انگار نه انگار که ممکنه یه بدبختی تو یکی از این دستشویی ها باشه بلند گفت :
ohhhh….the best place to relax
بعد هم قاررررپ پ پ … من موندم اون صدای دهشتناک رو چه جوری تولید کرد !!!!
بعد هم یک صدایی ازش اومد انگار که به ا…ر…گ…ا..س..م رسیده نه اینکه پی پی فرموده !

حالا اینکه خوبه …بنده چشمم به جمال دستشویی های مردانه هم روشن شده …اون هم چه روشن شدنی!!!! چندی پیش برای یک کنفرانس به مونترال رفته بودم . محلی که بابت اقامت به ما داده بودند محل سکونت دانشجویان بود. نمیدونم چرا در اون طبقه ای که من ساکن بودم دستشویی زنونه نبود و مسئول رزیدنت مربوطه توضیح داد که این دستشویی مردونه رو خانومها استفاده باید بکنند و آقایان میبایستی از سری دستشویی های واحد روبرو استفاده کنند . صبح روز اول سکونت بعد از اینکه از خواب بیدار شدم خواب و بیدار مسواک به دست رفتم دستشویی . البته روز قبل که مسئول رزیدنتها دستشویی ها  رو نشون داده بود کلی از اون استالهای مسخره کنار هم کف کرده بودم که مگه میشه آدم اینقدر  راحت جلوی یکی دیگه شونبول مبارک رو بندازه بیرون!!!! در حال مسواکیدن بودم که چشمتون روز بد نبینه !!!! یه چینی هپلی اومد تو و از وسط در شونبول رو انداخت بیرون و از شونصد کیلومتری نشونه گرفت تو اون استاله !!!! ای وای ی ی ی ی ….آخه بابا حداقل شعور نداشت که وقتی یکی داره مسواک میزنه حالش بد میشه خوب!!! :( ((((

اینم از خاطرات شا.ش و شرری من !!!!

این روزها!

1. میگفت این دفعه که ببینمش میدونم باهاش چه جوری برخورد کنم  و بهش چی بگم . اگه بگه این …میگم این …اگه بگه اون …میگم اون …بازم وقتی به هم میرسن لال میشه. هر چی به سلولهای خاکستری مغزش فشار میاره یادش نمیاد اون جملاتی رو که از پیش آماده کرده بود… با هزار زور چند تا جمله کلیشه میگه و بعد که گذشت دندوناش رو از زور حرص به هم فشار میده .. بازم فرصت رو سوزونده و نتونسته هر چی میخواد راحت به زبون بیاره .

2. میگفت اعتراف کردن خیلی کمکش کرده . باعث شده خود واقعیش رو بشناسه . ایمان و اعتقادش راه رو بهش نشون داده و بعد از سالها احساس میکنه داره اون چیزی میشه که دلش میخواسته . به ایمانش حسودیم میشه. مدتهاست این حس رو تجربه نکردم.  چون  جهان بینیم تغییر کرده.  وقتی سعی میکنی همه چیز رو با منطق حلاجی کنی از اون ایمان و قدرت برتر دور میشی.  اینجوری توجیه کردنا برات سخت تر و سخت تر میشه  و این سخت تر شدنها تاب تحملت رو پایین میارن.

3. وقتی پدر مادرهایی رو میبینم که هزرا درصد وقف جوجه هاشون شدن بیشتر مطمئن میشم که نمیخوام بچه داشته باشم . یا باید خودت رو همه جوره وقف کنی یا اگه نه همون بهتر که اون جوجه بیچاره رو به این دنیا نیاری ! البته این یه دلیل  از هزاران دلیل منه !

4. بوی بهار بالاخره داره یواش یواش میاد . بازم آسمون اون رنگی میشه که دوست دارم . عاشق وقتیم که آسمون با خودش در گیر میشه . هم ابر هست و هم خورشید با لجبازی نور زردش رو به اطراف پاشیده و رنگین کمان دو طرف بی نهایت رو به هم وصل کرده. بازم اون وقت سال رسیده که با این هوای ملس صفا کنم . یادش به خیر یکی از دوستان قدیم …به این هوا میگفت هوای دونفره :) )))

5. بعد از یه مسافرت کوتاه بازم کار و تلاش روز مره از راه رسید. این روزا همه اش دنبال اینم که این روزمرگی رو یه کم متنوع کنم …ولی انگاری به این سادگی ها هم نیست!!!

6. از انتظار بدم میاد …به خصوص وقتی نمیتونی کاری کنی که تسریعش کنی یا لا اقل به پارتی مربوطه  بفهمونی که اتظار کشیدن چقدر سخته! انگار یه تاری همه مغزت رو میگیره و همه فعالیتهای عادیت رو تحت تاثیر قرار میده ! کاش لازم نبود واسه همه چی اینقدر انتظار بکشیم. از انتظار واسه گرفتن نتیجه یا جواب یه تغییر تا دریافت یه ایمیل و تلفن از کسی که دوستش داری تا منتظر تموم شدن مثلا زمستون و اومدن بهار شدن تا ….خلاصه که سخته !

7. هر چی بیشتر میگذره بیشتر حس میکنم  که هر حرکت ، تصمیم ، رفتار یا حتی گفتار کوچیک من چقدر میتونه روی دنیای اطرافم یا آدمای دور و برم تاثیر بذاره . همون باتر فلای افکت مربوطه!  ترس از هر تاثیر ناخوشایند داره روز به روز من رو به حاشیه میرونه ! این اتفاق خوبی نیست . نمیدونم چه جوری کنترلش کنم! حتی از تاثیر مثبت داشتن هم میترسم چون نقطه آخر رو نمیدونم به کجا ختم میشه! اصلا تازگیها خیلی عجیب شدم …من جدیدم واسه خودم هم غریبه!

8. یکی به من بگه این بلاگ رولینگ یا گودر رو چه جوری رو این ورد پرس راه بندازم ! قبلا لینکهای آپدیت شده رو از وبلاگ بلاگفای یکی از دوستان چک میکردم که زد وبلاگ مربوطه رو پروند(!) – تو پرانتز مجدد: هی دوست مربوطه! منتظر تو هم هستمها !!!  زودی لونه جدید رو راه بنداز دیگه! -  ولی خوب بالاخره یه روز باید مستقل میشدم دیگه :دی … بلاگ رولینگ که کلا مرخصه! سایتش سه روز طول میکشه بیاد بالا . ولی اگه یه لینکی یا توضیحی راجع به گودری کردن پیوندهای کناری دارین لطف فرموده بفرستین! اجر شما با آقا P: – :) )))

تضاد درونی قوانین!

هر چقدر تو ایران از رادیو گوش کردن بدم میومد با اون برنامه‌های آنچنانی و اداهای مجری‌ها *(البته و صد البته که استثنا هم بود – نباید اینقدر بسط عمومی بدم) اینجا خیلی‌ وقتها تو ماشین رادیو گوش میدم و در واقع انتخاب میکنم که رادیو گوش بدم . چون هم مطالب جالبی داره هم موسیقی انرژتیک و عالی پخش میکنه ! انصافا هم هر بار یه موضوع جذاب هست که من تا مرز اشاره به اون تو وبلاگم هم میرم ولی‌ بعد راستش یا یادم میره یا یک  موضوع دیگه جاش رو میگره و اینجا نمینویسمش !

خلاصه که یک بحث که متاسفانه نتونستم تا آخرش رو بشنوم چون رسیدم سر کار و نمی‌شد بیشتر از اونی‌ که دیرم شده بود تاخیر کنم راجع به آزادی عقیده مذاهب و گروه‌های مختلف بود.  بحث از اونجا شروع شد که یک گروه از منکرین  وجود پروردگار یا خالق (Agnostic) با صرف هزینه زیاد بر روی اتوبوس‌های شهری یکی‌ از شهرهای بزرگ کانادا تبلیغات گسترده ای بابت فرقه شون راه انداختند. از طرفی‌ مسلمان‌های شهر مربوطه  شدیدا منقلب شدند و حتی یک تاجر مسلمان تصمیم میگیره که ۱۶۰۰۰ دلار از ثروت شخصیش رو صرف تبلیغ بر عکس بر روی اتوبوس‌های شهری بکنه.  متاسفانه من وقتی‌ این اقای مسلمان داشت راجع به این پول و دلایل خودش و همکاریهای سایر گروههای مسلمان صحبت میکرد به مقصد رسیدم و نتونستم بشنوم که در نهایت هر گروه چه استراتژیی رو دنبال میکنه . ولی  ذهنم درگیر بحث شده بود که خلاصه اون به این پست منتج شد!   عقیده من اینه که مذهب  و به تبع اون تبلیغات مذهبی اگر ذره ای از حالت شخصی‌ خارج بشه میتونه مشکلات بزرگی‌ رو پدید بیاره . همین کشور کانادا رو در نظر بگیریم که آزادی مذهب و عقیده حرف اول رو در اینجا می‌زنه و البته و صد البته تا جایی‌ که دیگران از عقاید و کارهای مذهبی‌ یک گروه آسیب نبینن و همه چیز کاملا در چارچوب Canadian charter of freedom قرار بگیره.

در مورد مثال مطرح شده  پرسش یا بهتره بگم پارادکسی که به ذهن میاد اینه که  چطور میتوان این احساسات برانگیخته شده گروه‌های مخالف را که شاهد تبلیغات علنی هستند  با توجه به این چارچوب توجیه کنیم ؟ در واقع تبلیغات مربوط به هر گروه گروه دیگر را معترض میکنه و البته و صد  البته گروه‌های تندرو رو هیچوقت نمی‌شه مقید به چارچوب نگاه داشت  و عواقب ناخوشایندی که همیشه ریشه در چنین اختلاف نظرهایی داره به وضوح شاهد بوده ایم و خواهیم بود!

یک مورد دیگر که  اون رو هم اتفاقا از رادیو دنبال می‌کردم یک پزشک مسلمان بود که در یکی‌ دیگر از شهرهای کانادایی مشغول به طبابت بود. بیماری برای اولین بار به ایشون مراجعه می‌کنه که از قضای روزگار هم . جنس .بازه و با پارتنرش زندگی میکنه ولی‌ در شرح حال اولیه بابت تشکیل پرونده به این مساله اشاره ای  نمی‌شه.  بعد از مدتی‌ پس از مراجعه اول و رفع مشکل با  مشکلی در خصوص رابطه  جنسیش با پارتنرش برمیگرده  و اینجاست که پزشک مروبطه پی میبره که مورد مذکور هم . جنس . باز بوده و از قبول پرونده این دو بیمار سر باز میزنه. ظاهرا اگر چه پزشکان در کانادا نباید بین بیماران  تبعیضی برای درمان و پذیرش  قائل بشن ولی‌ پزشک حق داره ،که اگر درمان با  اصول دینی مذهبیش مغایرت داشته باشه  و شرایط بیمار اورژانسی نباشه و زندگیش رو تهدید نکنه ، از قبول کردن  بیمار سر باز بزنه . حالا در این مورد خاص بیماران مربوطه شکایت داشتند که به اونها به علت هم .جنس.  باز بودنشون تبعیض روا داشته شده و پزشک هم همین ادعای رو داشت و میگفت چون مسلمونه اینچنین مورد شکایت قرار گرفته.
این دو مورد  مثالهای واضحی  ازشرایطیست که سیستم قضایی حتی با رعایت قانون و چارچوبی  که حقوق همه گروههای مختلف را به رسمیت میشناسد در درون خود به تضاد میرسد.   امکان ندارد که در جوامع Diverse امروزی بتوان قانونی وضع  کرد که همگان را خشنود نگاه دارد .
این مشکل اخیرا که با گروه‌های مهاجری و هم .جنس .باز نزدیک تر کار می‌کنم بیشتر و بیشتر به چشمم می‌‌آید به خصوص  وقتی‌ این دو گروه مواضعشان با هم تلاقی می‌کند. به عنوان مثال چندی پیش  یک کارمند هم. جنس. باز. و یک کارمند از مهاجر از آسیای جنوب شرقی که در کانادا جز گروه visible minority طبقه بندی میشوند به دفتر کارم آمدند و هر دو شکایت از این داشتند که دیگری با او با تبعیض برخورد کرده است … تو خود بخوان حدیث مفصل …حالا من این وسط چه جوری موضوع رو حل و فصل کردم بماند!

———————————————
ببینم اینا که برنامه رادیوویی اجرا میکنند رو میگفتیم مجری؟!؟!؟! لغتش درست به نظرم نمیاد …واقعا متاسفم واسه خودم …سال به سال دریغ از پارسال

همینجوری …پراکنده

1. مدتها بود که میخواستم فیلم taken رو ببینم و طلسم شده بود . بالاخره امروز به صورت سریالی دیدم . یه حس تلخ انزجار پرم کرد . حسی که هر وقت فیلمی در مورد س.ک.س ترافیک  میبینم یا مطلبی در این مورد میخونم پرممیکنه. نمیتونم به خودم بقبولونم کسی که حس پدر بودن ، برادر بودن و یا حتی پسر بودن رو در خودش داشته بتونه اینچنین در مورد دیگران بی رحم بشه . س.ک.س ترافیک  مقوله ایه که حالم رو بدجوری خراب میکنه … من کلا مخالف مجازات اعدامم . ولی وقتی به کثافتهایی که در باندهای مربوط به س.ک.س. ترافیک فعالیت میکنند فکر میکنم یه چیز ته ذهنم وول میخوره که اینجور آدما باید بمیرن !

2. سیزده ما که سر کار بدر شد …و البته من به جز جریانات April Fool عملا مراسم سیزده بدر رو به جا نیاوردم . سبزه بیچاره که رفت تو آشغالدونی و خودمونم که سر کار…آرزوهای امسال همه رفت ته سطل آشغال گنده شهرداری :دی

3. روزها خیلی تند تند میگذره . باورم نمیشه فروردین نیمه شده! بچه که بودم فکر میکردم بزرگها زمانشون خیلی کند تر از بچه ها میگذره …اگه نه هیچ وقت  ساعات عمرشون رو حروم خواب بعد از ظهر نمیکردن!!!(معلوم شد از اون بچه بعدر از ظهر نخوابو ها بودمها :دی)

4. همیشه مقوله از دست دادن عزیزانم بدجوری میترسوندم … همیشه  دلم خواسته خودم قبل از بقیه برم …چون طاقت از دست دادن هیچ کدومشون رو ندارم …شاید هم الان یه جورایی رفتم !!. وقتی از همه دوری بیشتر و بیشتر به لحظاتی که از دستت میره فکر میکنی. به لحظه هایی که هیچ وقت برنمیگرده و جبران شدنی نیست. امروز کلیپ های ایران رو دوره میکردم. مامان بزرگ نازنینم رو که مجبورش کردم برام آواز بخوه و ازش فیلم گرفتم . احساس میکردم همه لحظه های بودن رو باید حفظ کنم . وقتی ایران بودم قلبش ناراحت بود. امیدوارم بهتر شده باشه …براش آرزوی سلامتی دارم . دلم میخواد بازم ببینمش و ببوسمش و پای نصیحت هاش بشینم . هر چند از من شاکیه …میگه دلم میخواد بچه تو رو ببینم …و البته میدونه که من سرتق (؟؟؟) تر از این حرفهام که با طناب مامان و مامان بزرگی تو چاه برم :) ))

5. یکی از دوستان عزیز طی چهل و هشت ساعت گذشته نی نی دار شده. برام جالب بود …موجود معصوم کوچولو که یه آینده مبهم جلوش داره . به دستها و پاهای کوچولوش که نگاه میکردم فکر کردم به دنیا اومدنش چه تغییراتی تو این دنیا ایجاد میکنه …سر راه چه کسانی قرار میگیره …چه کاره میشه ؟ و به کجا میرسه ؟؟؟ براش آرزوی خوشبختی کردم و یاد بحث جبر و اختیاری افتادم که چند وقت  پیش از این با پدرش داشتم … بعد به آرزوی خودم خندیدم …طبق اونچه که من فکر میکنم و البته بابای نی نی کاملا مخالف بود معلومه که آینده اش چی میشه و آرزوی من نمیتونه اون رو تغییر بده . البته کلا که نگاه کنی شرایط محیطی خوبی داره.  پدر و مادر فوق العاده و متولد کانادا . این به مراتب شرایط بهتری از یک کودک که فرزند هزارم یک خانواده با پدری بی مسئولیت در یک منطقه محرومه! پس تا یه حدی شواهد نوید بخشه ! با همه اینا بازم نمیتونم براش آرزوی خوشبختی نکنم :دی امیدوارم بهترینها پیش روش باشه …

6. تازگی ها به این نتیجه رسیدم که بحث کردن اصلا و ابدا فایده نداره . نه تو میتونی مخالفان رو راضی کنی و نه اونا میتونن رویه تو رو تغییر بدن. همون بهتر که فقط با موافقین حال کنی تا حرص و جوش اضافه نخوری :دی البته خودم هنوز به این عرفان نرسیدم ها!

7.بدون اینکه بفهمم رابطه مان  یک عادت شد. بعد دوست نامیدم تو را …خوبیها را پررنگ کردم و بدیها را دلیل تراشیدم و توجیه کردم تا بودن با تو را داشته باشم. چون ارزش دوستی برایم والا بود و مقدس. نمیدام چرا ولی بارها خودم را برایت به آب و آتش زدم. اولین باری که خنجر زدی گفتم ندانستی و نا خواسته رها شد …بار بعد خودم را دور کردم  و باز برگشتم …بار بعد تر دیدم همان به که حتی در تیر رس نباشم . و بعد دوری دردآور برای سلامت روح و جسمم لازم شد. باورم نمیشد این دوری را تاب بیاورم . امروز به خودم آمدم که نه تنها دوریت عادت شده که به جای حس دوست داشتن تنفر از آن همه زخمها که زدی نشسته … متاسفم که دیگر جایی در قلبم برایت نیست…( این یه حس قدیمی بود …نوشتم که یادم بماند)

8. فعلا همین تا بعد :) )

بابا جان من ، به تو چه که مثلا فلانی مدرکش فلانه و تصمیم گرفته تاکسی برونه یا هر کاری که به نظر جنابعالی‌ مناسب رشته یا تحصیلاتش نیست انجام بده … انتخاب خودشه!!! بفهم اینو … و اون داره برای زندگی‌ خودش تصمیم میگیره نه تو!!! تو مسول درآمد و دخل و خرجش نیستی‌ که آخه!!!! اه…اه…اه…

از اون بدتر …من یکی‌ تکلیف کار تو برام روشن نشد که نشد … اگه طرف تو رشته خودش کار نکنه میگی‌ بی‌ لیاقته و حقشه بس که بیفکره و هزار مزخرف دیگه …اگه تو رشته خودش کار بگیره میگی‌ حقش نبود … بیسواده … شانس آورده …حالا من موندم تو این وسط از کجا میدونی‌ مثلا اون طرف تو رشته کاریش خوبه یا نه … آخه زمینه کاریتون زمین تا آسمون با هم فرق داره که علامه دهر عزیز!!!

بسکم همه هم دانشمندیم و برنامه ریز‌های خوبی‌ هستیم هم فضول کار همدیگه ایم وهمه به کار هم کار داریم …امان از ما که اگه طرف سوار خرش شه یه حرف می‌زنیم اگه جونور رو دنبالش بکشه یه حرف !!! کاری هم نداریم که کسی‌ از ما نظر نپرسیده که !