گیله دختر

دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …

آرشیو برای مارس, 2009

I love Technology!

این هم ازابداع ابزار حس ششم*. وقتی با کسی دست میدهی  و یادت نمی اید کیست  و چه کارهایی کرده و یا حتی چه جور شخصیتی دارد …وقتی به هنگام خرید دنبال ویژگی خاصی از کالای مربوطه هستی  و میخواهی سریع و بدون گوگل کردن تمام  خاصیتهای کالای مربوطه را ببینی و بررسی کنی، وقتی در یک کتابفروشی کتاب خاصی را ورق میزنی و دلت میخواهد که اطلاعات و نقدهای مربوطه رو جلوی چشمت داشته باشی ، وقتی حوصله حمل بار زیادی نداری و دلت میخواهد  به جای اینکه صد تا دیوایس همراهت داشته باشی یک دیوایس خاص هم نقش لپ تاپت رو بازی کند هم دوربینت را و هم بانک اطلاعاتی و ساعت مچی  و … را، و از همه مهمتر اینکه راه اندازی و استفاده اش راحت باشد و سنگین و درد سر ساز هم نباشد … این اختراع پاسخگوی تمام نیازهای برشمرده ات است !
وقتی خانم  پتی میس از دانشگاه  ام. آی. تی شروع به معرفی این محصول کرد به ذهنم ر سید که کاش همه اینها مثل یک مایکرو چیپ طراحی شود  و حتی آن وسیله دورگردنی و انگشتانه ها هم نباشند و البته در آخر ایشان ذکر میکنند که شاید ده سال دیگر به چنین پیشرفتی برسیم…

هنوز خیلی از زمانی که کامپیوتر ها حداکثر رم شان  دویست و پنجاه و شش کیلو بایتی و هارد صد مگا بایتی  بود نمیگذرد(شانزده سال پیش – البته الان که نوشتم 16 سال باورش برایم مشکل است . واقعا گویا همین دیروز بود …) آن هم با چه قیمتی !!!وقتی که با  DOS کار میکردیم و بازیها گرافیک بسیار محدودی داشت ( یاد تتریس روی NC به خیر :) )) . ویندوز 3.1 بزرگترین تحول دنیا به نظرم میرسید. وقتی به جای صفحه سیاه داس و تایپ کامند ها و یا صفحه آبی NC میتوانستی به صورت گرافیکی روی درایو مورد نظرت کلیک کنی.

ظهور  فایلهای فشرده MP3 و MPEG4 وامکان ذخیره آرشیوهای کامل موسیقی و تصویری روی هارد درایو ها و  CD و DVD به جای فلاپی دیسکهای کذایی و ظهور فلش مموری ها و …همه و همه تغییراتی هستند که آنقدر سریع اتفاق افتادند که به ندرت به یاد شیوه های قدیمی ذخیره و انتقال اطلاعات می افتیم . باورش سخت است  که دنیا بدون این امکانات هم وجود داشت . نوار کاستهایی که از تخم چشممان بیشتر مواظبشان بودیم جایشان را به آرشیوهای روی هارد درایو ها داده اند.  تلویزیونهای سیاه سفید لامپی که تنها روشن شدنشان نصف روزی طول میکشید  و دو شبکه کذایی که تنها ساعات محدودی از شبانه روز برنامه پخش میکردند جایشان را به  تماشای فیلم فلان شبکه تلویزیون کابلی با کیفیت HD روی HDTV  داده اند ! همین  دیروز بود  که همراه مربوطه  یک هارد یک ترابایتی خرید. کمتر از سه ماه پیش بود که یک پانصد گیگی خریده بودیم و  و به مرحمت فیلمهای دانلودی پر شد. یک  پلی استیشن 3 که به عنوان مدیا سنتر خانه ما عمل میکند بدون اینکه نیازی باشد حتی لپ تاپ یا کاممپیوتر را از جایی به جای دیگر منتقل کنیم از روی این مدیا سنتر هر چه را اراده میکنیم  بر صفحه تلویزیون میبینیم  . دور زمانی نیست که امکان لذت بردن از صدا و تصویر اینچنینی به راحتی در خانه ها مهیا شده !

همین وبلاگ نویسی…هنوز خیلی هایمان شبکه های BBS را به یاد داریم  … فرومها و چت رومهای اولیه …از آن موقع تا حالا تحول خیلی زیادی در دنیای مجازی روی داده . سرعت مودمهای اولیه 2400 bps کجا و الان از همین جایی که من میبلاگم  10 Mbps  کجا ( فقط 5000 برابر شده :دی ) از آن هم کول تر دسترسی به اینترنت بر صفحه ای باریک و سبک به اندازه کف دستت با  Wifi Tablet ( آیفون و آی پاد تاچ )

ولی من فکر میکنم با این سرعت رشد و پیشرفت تکنولوژی قبل از ده سال به چنین نقطه ای خواهیم رسید :-)
دلم میخواهد روزی را ببینم که وقتی اراده میکنی خااطراتت را به یاد بیاوری همه حسها هم برایت تداعی شود و آن لحظه را با همه وجود حس کنی…دیگر کمتر آرزوییست که بعید به نظر برسد …

—————————————-

* اگه نرین این لینک رو ببینین و فقط سرسری بخونین نه من نه شما :) ))))) تنها عذر پشت فیلتری ها پذیرفته است :دی

برنامه ریزی گاوی :-)

بالاخره بهار اسما هم که شده اومد… بهار همیشه واسه من با تازه شدن همراهه . حتی اگه این سر دنیا باشم و یک خروار برف هنوز روی زمین باشه همه تلاشم رو به کار میبندم تا حس بویاییم رو به کار بگیرم و بوی بهار رو حس کنم . اگر چه که خیلی مثل همیشه پر انرژی از یکماه قبل به استقبال سال نو نرفتم ولی دو هفته آخر سال همه تلاشم رو کردم که رنگ و بوی تازگی رو بازم به خونه بیارم. (تشویقها و همراهی های  یه دوست خیلی خوب که خودش میدونه کیه بی تاثیر نبود…بازم هزار هزار تا ممنون دوست جونم :) )

هفت سین خونه ما
با یاد سال نو های خونه پدری و تصور اینکه الان اونجا چه خبره کلی دلم گرفت ولی به هر حال این هم قسمتی از انتخاب من بوده که باید قبول کنم و هر جور هست با قضیه کنار بیام… امسال لحظه  تحویل  سال این سر دنیا صبح زود بود. راستش همراه محترم یه اشتباهی تو حساب و کتاب زمانی کرد و من هم به همون اطمینان فکر کردم ساعت 4:30 صبح عیده. اول سعی کردم بیدار بمونم …تا 1:30 صبح پای فیس بوک وقت گذروندم ولی بعد چون خودم تنها بودم دیدم فایده نداره . بهتره بخوابم …ولی هر نیم ساعت یکبار صدای مامان خانومم میومد تو سرم که “اگه لحظه سال نو بخوابی تا آخر سال خوابی :دی” و من هم با عذاب وجدان بیدار میشدم و یک نگاه به ساعت و منتظر تا 4:30 شه …ولی ظاهرا 4 تا 5:30  (که ظاهرا ساعت درست تحویل سال بوده ) خوابم برد و وقتی بیدار شدم فکر کردم کار از کار گذشته …همونطوری خواب آلوده با همراه خان دیده بوسی و سال نو مبارکی کردم و خوابیدم تا صبح …این از شروع گاوی …تا بقیه سال چه پیش آید!

سال گذشته روی هم رفته سال بدی نبود.  راستش بهتره بگم  معمولی بود. به غیر از سفرم به ایران و تازه شدن دیدارها و تغییرات شغلی نکته قابل ذکر دیگری نداشت . آخر سال جریانی پیش اومد که خیلی از روزهای قدیمی رو مرور کردم. خاطره های خوب و بد … به نکته ای که رسیدم این بود که اگه بی طرفانه به گذشته نگاه کنم همیشه سعی کردم با توجه به شرایط موجود بهترین تصمیم رو بگیرم . یعنی ممکنه که الان اون تصمیم به نظرم خیلی خوب نرسه ولی علت اینه که شرایط رو دقیقا یکسان نمیبینم… خوب امیدوارم همچنان به تصمیم گیریهای خوبم ادامه بدم با این تز که تا میتونم از زندگیم و این روزهای باقی مونده جوانی لذت ببرم :)
چند کار نیمه تموم دارم که با هر ترفندی تا به حال پشت گوش انداختم . بار مسئولیت چنین کارهایی همیشه و هیشه شیرینی لحظه رو از آدم میگیره و به نظر من زندگی خیلی کوتاهتر از اونیه که دستی دستی بخواهیم تلخش کنیم . گمونم راه حل این باشه که  دو سه ماهی زندگی رو اساسی تلخ کنم به خودم و ترتیب یکی از اساسی ترین این کارها رو بدم و بعد دوباره به زندگی عادی البته با شکر بیشتر برگردم :)

خوب…اگر چه که یکی از بالاترین لذتها برای من آشپزی کردن و پختن غذاهای بسی خوشمزه و بعد لذت بردن از طعم و مزه اونها از یک سو به به و چه چه دیگران از سوی دیگره :) ))  ولی  باید این لذت رو کم و بیش به خودم حروم کنم . چون به هر حال تپلیدن بعد از تناول خوشمزه جات به شدت من رو دچار عذاب وجدان میکنه . یه برنامه هم باید بریزم که به وزن دلخواه برسم .

فعلا هردو مورد بالا ” لحظه را دریافتن ” رو نقض کرد! به این میگن  یه  برنامه ریزی گاوی به تمام معنا…

یکی از حسهایی که ناخواسته تو سال گذشته در راستای یک سری اتفاقات عجیب دور و برم تجربه کردم و یک جورهایی ناخواسته جزئی از من جدیدم شده حس بی اعتمادیه. منی که شاید همیشه فقط خوبیهای افراد رو میدیدم و حتی اگر نکته منفی در افراد وجود داشت دنبال توجیهی میگشتم که اون خصوصیت رو به خوبی تعبیر کنم دیگه نمیتونم از نکات منفی در روابط به راحتی بگذرم. یعنی قبل از ایجاد یا ادامه رابطه با گرفتن علامتها از ایجاد رابطه جلوگیری میکنم. باورم نمیشه که اینقدر متفاوت شده باشم. این حس برام خوشایند نیست. از طرفی دلم میخواد به اون حالت قدیمی برگردم .چون اینجوری قطعا دنیا رو بهتر میشه تحمل کرد، از طرف دیگه وقتی به چنین نقطه ای میرسی دیگه امکان برگشتن به آدم خوشبین گذشته غیر ممکنه . غیر ممکن یا سخت دلم میخواد روحم رو از این احساسات تلخ پاک کنم. حالا چه جوری …خودم هم نمیدونم …بعدا بهش فکر میکنم…ولی چیزی رو که مطمئنم اینه که به هر حال با اومدن بهار حداقل به خودم قول میدم که آغازی دوباره رو بجویم و امیدوارم سال بعد احساسات مثبیم بیشتر از منفی ها باشد…

وقتی دو سه ماه تلخ زندگی که فعلا برنامه ریزی کردم  گذشت دوباره یه برنامه ریزی میکنم که همه کارهایی که دوست دارم انجام بدم …وای چقدر کاری هست که دلم میخواد انجام بدم … ولی الان اسمش رو هم نمیبرم …اینم تنبیه تنبلکی چون من که اینقدر کار داره: محروم شدن از نصف عیش که وصفشه  :( ((((

سال نو مبارک !

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار!

همینطوری …

و چه رویاهایی…
که تبه گشت و گذشت …
و چه پیوند صمیمیت ها
که به آسانی یک رشته گسست …
چه امیدی ، چه امید؟
چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید.

1. پدال گاز رو اینقدر فشار میدم که کف ماشین رو لمس کنه …انگاری این رفیق آهنی تنها موجودیه که به فرمانمه و هر چی بخوام میتونم زورم رو سرش خالی کنم . دلم میخواد بره و بره …دلم نمیخواد جاده تموم شه یا یکی جلوم سبز بشه …میخوام خودم رو بسپرم به سرعت و آهنگی که پخش میشه باهاش فریاد میزنم …انگار همه سختی وجودم تو این فریادها در میاد و قطره اشکی که از گوشه چشمم ناخودآگاه رها میشه …کاش میشد همینطور تا آخر دنیا میرفتم …

2. امروز ابری شروع شد ولی بالاخره آفتاب دراومد…من بدون آفتاب میمیرم …انگار که باید باشه تا باتریهام شارژشون خالی نشه !

3. دلم برای بهار لک زده …هنوز خبری ازش نیست .

4. با اینکه کار کردن آخر هفته زجر آوره خوشحالم امروز مجبور بودم کار کنم . بعضی وقتا کار حال و هوای آدم رو عوض میکنه . خوشحالم که اینقدر کارم شلوغه …من لازم دارم که به خیلی چیزها فکر نکنم و وقتی سرت شلوغه میتونی اون چیزهایی رو که دوست نداری پرت کنی اون زیر میرا …البته اگه بتونی …

5. بازم بهار میاد و من خوشحال میشم …این روزا هم میگذره …مثل همه دفعه های دیگه و همه چیزهای دیگه که گذشته…

6. بازم تولدت رو یواشکی اینجا تبریک میگم …اینجا رو نمیخونی و نخواهی خوند و این باعث میشه خالص خالص یادت کنم …بازم یاد بچگیهامون افتادم …انوقتا که بهم قو ل دادیم حتی وقتی بزرگ شدیم هم با همون ذوق و شوق بچگی کارتون ببینیم …راستی من هنوزم دلم نمیخواد بزرگ بشم …تو چی؟

7. پست پایینی رو جدی بگیرین و پرتقال کوکی رو تماشا کنید …ضرر نمیکنید :)

اضافه شده :

8. دلم چهارشنبه سوری و مراسم خواست ….
یاد ایامی و شیطونی و …فقط اون نارنجک های خطرناک رو دلم نخواست ….

9. هوای اینجا با پررویی تمام سرده و باز برف اومده…ولی گل و سنبل خوشگلم و سبزه هام به زور میخوان ثابت کنن که ما داریم به استقبال بهار میریم .کیف میکنم وقتی میام تو خونه و بوی سنبل فضای خونه رو پر کرده …

10. ما امسال استثنا سبزی پل. ماهی نخواهیم خورد ….حیف …..

11. این موقع سال که میشه بدجوری نوستالم غلیان میکنه … هر چند من خیلی از عیددیدنی رفتن خوشم نمیاد ولی شور و هیجان بهار رو و اون حس تازه شدن رو دوست دارم . هیچ موقع سال دل آدم اینقدر خاص نمیتپه …حس شروع تازه …حس زندگی…

12. فعلا چهارشنبه سوریتون مبارک و خوش بگذره …

اگه “آدم بدها” درمان بشن!

چی میشه که یکی تصمیم میگیره به راحتی دیگران رو آزرده کنه ؟ شاید بشه این رو خیلی جلوتر برد و پرسید چطور یکی به راحتی دزدی میکنه ،به قتل و تجاوز دست میزنه .. یکی خفاش شب میشه …یکی پسرک آلمانی میشه که با تفنگ به یک کلاس درس حمله میکنه و هفده نفر رو میکشه و یکی میشه اون مهاجر چینی که در اتوبوس مسافری بین شهری سر همسفر کنار دستش رو در حالیکه خوابه گوش تا گوش میبره ! یکی س..ک..س ترافیک میکنه یا قاچاقچی ارگانهای بدن یا مواد مخدر میشه و هزاران هزار ناهنجار دیگه که حتی فکرش رعشه بر اندام منی که این رو مینویسم یا توی خواننده این متن میندازه؟

چی میشه اگه یه روز همه تبه کارها درمان بشن یا  اگه بشه با یه دارو اونها رو در برابر ابراز خشونت و جنایت حساس کرد و یا  اونها هم از فکر انجام جنایت رعشه به اندامشون بیفته ؟ استنلی کوبریک  داستان پسرک قاتلی که بارها دست به تجاوز و دزدی زده و درنهایت در یکی از دزدی ها زنی رو به قتل رسونده  و بعد از زندانی شدن برای مجازات جرمش تحت درمانی جدید یا چیزی شبیه  شستشوی مغزی قرار میگیره  تا در برابر حتی فکر انجام جرم و جنایت به حالتی مثل فلج شدن برسه رو در A CLOCKWORK ORANGEَ به تصویر کشیده . از اون فیلمهاییه که یا خیلی خوشتون میاد و مثل من از تماشاش بهت زده میشین یا مثل همخونه محترم میگین این چی بود دیگه …ولی باور کنید تماشا کردنش ارزشش رو داره …من که شدیدا تو فکرم …راستش خواستم بعدش یک فیلم دیگه تماشا کنم ولی آنچنان حس عجیبی بعد از تماشای این فیلم بهم دست داد و فکرم چنان مشغول شد که دلم نیومد به قول معروف مزه اش رو با تماشای یه چیز دیگه از بین ببرم .
من نمیدونم که از لحاظ علمی چنین چیزی امکان پذیر هست یا نه …چون نه دانش روانشناسی دارم و نه در این مورد مطالعه خاصی داشتم .ولی خیلی دور از ذهن به نظر نمیرسه . چون به هر حال تفاوتی در مکانیسم تصمیم گیری انسانهای عادی که نمیتونن در حالت عادی به راحتی دست به جنایت بزنند و تبه کاران وجود داره . در این داستان خاص کاستی ها و همراهی نکردن جامعه و اطرافیان و حتی خانواده و در نهایت سیستم فاسد امنیتی و دولتی  مشکلاتی رو در اجرای نظریه به وجود آورد . به گروهبندی های سیاسی و بازیچه قرار گرفتن  سابجکتهایی مثل الکس شخصیت اول این داستان هم اشاره شد.  ولی من دلم خواست که ذهنم رو ورای این نا ممکنها بفرستم و فکر کنم چی میشد اگه واقعا “آدم بدها ” همه درمان میشدن؟!؟!؟

سفر نامه گیله دختر 4

  • وقتی  تو خونه خودت مهمونی خیلی عجیبه …وقتی همه سعی دارن اونجوری باشن که تو میخواهی و تو هم سعی میکنی چشمت رو به روی خیلی نا رضایتی ها ببندی تا همه از اون لحظه های ناب حسابی استفاده کنند .
  • خیلی چیزها برای من عوض شده بود. شش سال زمان زیادی نیست ولی انگار یه دنیا معیارها عوض شده بود. این معیارها از علایق وسرگرمیها و  نوع موسیقی اکثریت شروع میشد تا معیارهای زیبایی …
  • میتونم تعداد خانومهایی که دیدم و  یک جراحی زیبایی نداشتند رو بشمرم . (چون اونهایی که حد اقل یه جراحی زیبایی داشتن از شماره خارجن :دی) در واقع کاملا عادی شده که دماغی، گونه ای، باتی ، برستی چیزی جراحی شده باشه . روی هم رفته معیارهای زیبایی از زیبایی طبیعی به زیبایی دست ساز (این بهترین اصطلاحی بود که براش به نظرم رسید ) بدل شده .البته آقایون زیادی هم دیدم که جراح یزیابیی داشتند و سر و صورتی صفا داده بودن :) )  ولی واقعا به نظر من همه زیبا تر از قبل میومدن. چند دفعه که رفتم بیرون واقعا از دیدن خانوم ها و آقایون زیبا حظ بصر بردم :دی … اینجا بود که یاد اون عکس  معروف زنان سبیل از بناگوش دررفته قجری افتادم و به این فکر کردم که آخه کی حاضر میشه با اون عجوزه ها…خلاصه بعدها آبی خاکستری سیاه راجع به این موضوع  یه پست نوشت و من دیگه مجبور نیستم همه تفکراتم رو در این مورد اینجا  بنویسم :دی
  • در ادامه نکته قبل باید بگم که چند بار اصطلاح “آخی چقدر ساده…انگار نه انگار از خارج اومده ” رو دریافت کردم …احتمالا خیلی مودبانه به پشت کوهی بودن بنده اشاره میشد .غافل از اینکه اینجا اصلا کوه نداره :دی
  • نمیدونم چرا …ولی خیلی به نظرم روابط آدمها با هم سطحی شده . گویا اکثر دید و بازدید ها جهت رفع وظیفه شده و رفت و آمدها به حد اقل رسیده.
  • همه بی نهایت عصبانین . بارها وقتی توی ماشین تو ترافیک بی پایان خیابونهای تهران منتظر بودم چهرهای آدمها منتظر رو از نظر گذروندم. به جرات میتونم بگم حتی یک بار هم یک چهره لبخند به لب ندیدم . یکی تنها اخم آلوده به را روبروش چشم دوخته بود …یکی تلافی اون شلوغی رو با فریاد زدن  و شکلک فریاد آلود در آوردن به راننده ای که جلوش پیچیده بود در می آورد، اون یکی قطعا داشت به همسرش غر میزد که این چه وقت بیرون اومدن واسه خریده …یکی خصم آلود با گوشی موبایلش حرف میزد …
  • گاهی که با خواهر کوچیکه بودیم موتور شخصیت شناسیش روشن میشد و شروع به زیر ذره بین بردن مردم میکرد.
  • راستی از کشفیات جدیدم این بود که از روانشناسی حسابی خوشم اومد. جزوه نورو سایکولوژی خواهرک رو  رو نمیتونستم زمین بذارم . خیلی با حال بود و  حسابی جذابیت داشت. راستی اگه کتاب خوبی واسه یه مبتدی مثل من تو این زمینه ها سراغ دارین بگید که بخونم.
  • نمیدونم دفعه دیگه که برم چقدر تغییر میبینم. امیدوارم تغییر برای خوب باشه و همه اونایی که دوستشون دارم سالم و سرحال باشن.
  • خوب گمونم آخرین پوینت اینکه کلا به این نتیجه رسیدیم که زود به زود تر سر بزنیم …ولی امان از راه دور و اینکه اگه فقط بخواهیم بریم ایران باید دور هر مسافرت دیگه رو خط کشید که این برای من عشق مسافرت خیلی خوشایند نیست ! باید ببینم چه راه حلی میتونم پیدا کنم …

گمونم بالاخره پایان…

——————————————————–

پ.ن. من دلم میگیره اگه تو این تعطیلات نوروز همه برین مسافرت و آپ نکنید ها !!!! گفته باشم :( (((((((((((((

روزی که زن شدم !

کمی تا قسمتی ابری نوای این دل غمگین و ترسان است
سکوتی تا نهایت…

خروشی گشته پنهان در پس آغوش احساسش
و آن لبخند بی روحش چو سر پوشی به ترس از بعد ناپیدا..
.

قصه من ، قصه تو ،قصه او … قصه هر کدام از ما …
من اینسوی دنیا فریاد فمنیستی میزنم و میگویم : “به پدرم ،پدرت ، برادرم ، برادرت و هیچ مذکر دیگری مربوط نمیشود که ما چه تصمیمی برای زندگی خصوصیمان میگیریم!”
تو معصومانه به من مینگری و میگویی: “چه سود ، هر چه فریاد بزنی بی فایده است . فرهنگ ما آبروی پدر و برادر را در خرده فرمایشات و تصمیم گیری برای زندگی جنس ما می بیند”
و من تلخ میگویم : ” و همان برادر دخترک غریبه را در خیابان با کلامی کریه و فجیع مینوازذ و چه بسا بر او دست درازی میکند…و هستند آنان که حتی به دور از آن همه مردان هنوز هم سایه سنگین این آموزه  را به نام نجابت و زن بودن  بر دوش میکشند!
راستی چه تلخ که همه آموزه ها و داستانهای تلخ و شیرین و حتی طنزها و قصه های فرهنگ غنیمان زن را موجودی وابسته نشان میدهد .”
میگویی : “وقتی پای حفظ زندگی باشد …”
به فکر میروم…راستش با همه ادعاهایم  خودم هم  پاسخی قانع کننده برای  پارادکس حفظ یک زندگی به هر طرفندی و یا ایستادن در برابر زن ستیزان نمیابم. گمانم که فرهنگ تا مغز استخوانم رسوخ کرده !

——————————————————

روز زن بر همگان میارک . به امید روزی که زنان کش..ر من هم حق..قی برابر با مردان داشته باشند و برای زن بودن مظلوم واقع نشوند!

بهاریه !

بوی عیدی , بوی توپ , بوی کاغذ رنگی
بوی تند ماهی دودی وسط سفره نو

شش بهار گذشت …از آخرین بهاری که سال را سر سفره مادر بزرگ تحویل کردیم …
چون همیشه به کوچه باغش رفتم و هوای خوش رطوبت زده شمال را تا عمق وجودم فرو دادم … درختهای در انتظار شکوفه  را لمس کردم . انگار میدانستم که شاید دیگر بهاری را در اینجا تجربه نکنم. تا توانستم بنفشه چیدم و سفره را تزئین کردم …تخم مرغ رنگ کردن خانه مادربزرگه همیشه داستانی بود …هیچ چیزی غیر از یک ماژیک بزرگ سیاه و آبی و گهگاهی یک قرمز پیدا نمیشد. با همان تخم مرغها را رنگ کردم …دستهایم بعدش دیدنی بود.
مادر بزرگ میگفت:  هر وقت تو میایی سفره ام رنگ دیگری دارد . معلوم است که جوانانه و با سلیقه تزئین شده و من اخمی به ابرو گفتم : اینجا که وسیله ندارم …باید بیایین سفره خونه خودم رو ببینین ! و نگاه سنگینش را پشت سرم حس کردم …آیا هیچوقت دیگر خانه ام را خواهد دید …خانه ای سوی دیگر کره خاکی …
دایی جان صدای کند و کش دار کودکی ام را تقلید کرد و گفت ” میخوام برم گل بچینم ” – به قول مامان همین ناراحتی از تقلید لحن ناز نازیم بود که در سالهای بعد باعث شد خیلی تند تند حرف بزنم که مبادا باعث خنده شوم – و بعد گفت ” باز هم میایی که بری گل بچینی ” ؟؟؟؟

آن سال عید نیمه شب بود …یعنی صبح زود بود . سفره را که چیدم به مادر بزرگ گفتم حتما بیدارمان کند . نمیخواستم آن سال سفره عید را از دست بدهم …بیدار شدیم و سال را تحویل کردیم … دلم میتپید… با همه وجود از خدا خواستم تصمیممان درست باشد .
عکس آقا جون و جای خالیش همیشه اشک به چشمم میاورد…مادربزرگ قرآن را بوسید و برای صلح و سلامتی دعا کرد.*و دشت سال نو را از لای قرآن داد .
.
.
.
حالا ششمین بهاره که سعی میکنم خودم رو راضی کنم …
ششمین بهار که چهارشنبه سوریش را میشمارم و باز هم شک میکنم …
ششمین بهاره که نه خانه تکانی رسمی انجام میدهم و نه خرید …
ششمین بهار که خودم را در آغوش مامان و بابا نمیاندازم و تولد بابا را با سال نو جشن نمیگیرم .
ششمین بهار که به جای سنبل سینره سر سفره نمیگذارم …
ششمین بهار که بوی اسکناس نو و عینک بابا و عشق لبریز مامان رو از نزدیک نمیبینم …
ششمین بها رکه با خودم کلنجار میروم که سبزه بیاندازم یا نه …تا امسال همیشه سفره هفت سین را به پا کرده ام …ولی اینبار هنوز با خود کنار نیامده ام …شاید زمستان طولانی باور آمدن بهار را از من ربوده !
————————————————————————
* اینها رو که مینوشتم یادم آمد و چه عیدی بود آن سال …نگرانی مادر بزرگ از حمله احتمالی به ایران بود…تلویزیون دائم اخبار حمله امریکا و عراق را میگفت و من ته دلم قنج میرفت که یک دیکتاتور از روی زمین کم میشود. تلویزیون ایران بسیار مضحکانه کارشناسان امور جنگی نشان میداد که تک تکشان تحلیلهاشان برای برنامه های طنز خوب بود و در دید و بازدیدها همه میگفتند خوش به حالتان که میروید و من ته دلم میلرزید که اگر جنگی شود عزیزانم را چه کنم …

شما چی فکر میکنید؟

تبلیغ یکی از آژانسهای …

Life is too short … have an affair!

!

a_woman_thinking

عکس تزئینی میباشد!