گیله دختر

دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …

آرشیو برای ژانویه, 2009

واقعا یه لبخند تاثیر بد هم داره؟!؟!؟

دیروز با سرگیجه شدید طوری که نمیتونستم تعادلم رو وقت راه رفتن حفظ کنم اومدم خونه!  سه تا جلسه مهم داشتم که یکیش رو کنسل کردم و به بقیه به جای خودم کسان دیگر رو فرستادم .حال عجیبی بود به زور تا خونه ماشین رو روندم.  مثل آدم‌های مست و پاتیل حتا وقت راه رفتن تعادل نداشتم . با اینکه خودم به التهاب  گوش میانی مشکوک بودم ولی‌ از اونجا که وقتی‌ آدم “کار بلد” نباشه و دائم هم “آناتومی گری” تماشا کنه بدبین می‌شه و همه چیز رو در بدترین شرایط تصور می‌کنه نمیدونستم که چمه و چه باید کرد.

با دوستان پزشک به توصیه همراه جان تماس گرفتیم ، تشخیص بنده رو تایید کردن ولی‌ گفتن به کلینیک برو…اونجا وقتی‌ پزشک مربوطه معاینه کرد گفت که به خاطر تهوع می‌تونم گراول بخورم و اگه خوب نشدم به بیمارستان برم برای تست‌های بیشتر، وقتی‌ آقای دکتر اومد تو من خنگولی طبق عادت همیشه لبخندی زدم و توضیح دادم علایم رو …وقتی‌ جواب بالا رو داد همراه شروع کرد به فارسی‌ به من غرغر کردن که اگه نمیخندیدی طرف جدی میگرفت ماجرا رو و فکر دیگری میکرد.

میدونم این غرغر از نگرانیش رییشه میگرفت ولی آخه همراه جان من!  بعد یه عمر زندگی‌ با من هنوز نمیدونی من نه بلدم ناز مریضی کنم نه در شرایط سخت مدلم غرغرانه است!  تازه اگه یه چیزی یه ذره به نظرم جدی بیاد برای اینکه اطرافینم اذیت نشن یه لبخند چاشنی ماجرا می‌کنم که همه چی‌ با اضطراب کمتر بره جلو!

آقای دکتر وظیفه تشخص داره .بعد از اینکه فشار من رو گرفت و نوع سردرد رو چک کرد احتمالا خیالش رحت شده که چیزی غیر از مشکل بالا نیست! وگرنه…. البته یه امکان وجود داره که دکتر‌ها همه خانوم‌ها رو” بای دبفالت” هیستیریک بدانند که در این صورت یک خانوم هیستریک با لبخند حتا لیاقت تزریق آب مقطر زیر جلدی هم نداره :) )

خلاصه که الان خونه  هستم …هنوزم گیج و ویجم و نمیتونم زیاد حرکت کنم هر چند اوضاعم از دیشب خیلی بهتره! ولی‌ با پرویی تمام گفتم از فرصت استفاده کنم و یه وب چرخی بکنم که البت توان آن  نیست …همین که اینجا را آپیدم کاری کردم کارستون …میرم بخوابم و از این رخوت و گیجی رهایی یابم!!!!

————————————————————————————

پ.ن. دوستم میگفت باید مریضیت رو اگزجره میکردی …دکترهای اینجا همینطورین … وااااا!!!!!!!!!!!! من که نمیفهمم تو کله این دکترا چی‌ میگذره…

گل بود و به سبزه نیز …

وقتی‌ اولین‌ بار دیدمش مطمئن نبودم که باید در گروه نوجوانان ثبت نام شه یا زنان جوان …صورت شیرین و زیبایی‌ داشت.به لطافت برگ گل بود و ظریف.  به زور انگلیسی‌ حرف میزد یا بهتره بگم اصلا انگلیسی حرف نمیزد غیر از سلام و احوالپرسی ! در واقع فارسی‌ هم کامل نمیدونست ولی میتونستیم ارتباط برقرار کنیم.

مدارکش میگفت اهل ایرانه.  بعد فهمیدیم کرده.  ولی‌ چون کردستان رسما کشور نیست ملیتش ایرانی‌ ذکر شده ولی‌ بیش از اینکه ایران بوده باشه تو ترکیه و عراق زندگی کرده تا اینکه کیس پناهندگی خودش و فامیلش پذیرفته شده و به کانادا اومده.

به اصرار و پیگیری من در کلاس زنان جوان ثبت نام کرد که هم کمکی‌ به زبان انگلیسیش بشه و هم برای کار در کشور جدید آماده شه.  هنوز  چهارهفته از برنامه نگذشته که به دفترم میاد و میگه شوهر داره ولی‌ هنوز پناهندگی شوهرش درست نشده و باید برای دیدنش و کامل کردن مدرکش به اروپا بره. وقتی‌ عکس شوهر رو نشونم میده دلم آتیش میگیره …اون هم سن پدرش در واقع دوست پدرش بوده و حدس من بر اینه که از دخترک سو استفاده شده!

سعی می‌کنم از رفتن به اروپا منصرفش کنم ولی‌ نمیدونم چی‌ تو کله کوچیکش میگذره …از شاگرد‌های دیگر کلاس میشنوم که قصد داره به توصیه خانوادش وقتی‌ رفت حامله شه تا شاید کار همسرش درست شه.سعی می‌کنم مجابش کنم که ین اشتباه ‌ترین راه حله ، خانوادش شکم خودشون رو هم به زور سیر میکنند  و نمی‌تونن انگلیسی‌ حرف بزنن و ۶ برادر و  خواهر دیگه داره ! تازه الان وقت اینه که درس بخونه دیپلم بگیره و یه کار خوب پیدا کنه بهش میگم که خیلی‌ پتانسیل داره و حیف که خودش رو و جوونیش رو قربونی کنه.

هفتهٔ بعد میشنوم که بلیط خریده و راهیه …هر چه گفتم این کار رو نکن چون آب در غربال بیختنه…
بعد از ۴ ماه برگشته …وقت ناهاره  و با بقیه بچه‌ها نشستم و در حین خوردن طبق عادت در حال توضیح برنامه هفته آتی هستم  که یک دفعه  میاد تو …نطقم کور میشه …نگاهم نمی‌کنه وقتی‌ سلام میده و من اولین ‌ سوالم اینه که حامله‌ای ؟ وقتی‌ میگه آره  انگار دنیا رو تو سرم میزنن…

مسول پروژه زنان جوان که میدونه الانه من از کوره در برم میبردش تو اتاق دیگه  تا ببینه برای چی اومده!  و من می‌خوام خفه بشم  از ین همه نادانی آدمها …اشتباه روی اشتباه و تاوان رو کی‌ پس میده؟ همه اونهایی که تو این اشتباه کوچکترین تقصیری ندارن!
ریشه همه بدبختی‌ها تو ندانم کاری هاییست که می‌شه انجامشون نداد.

چند روزه که دارم حرص میخورم بابت موجود جدیدی که شاید به بیچاره های عالم اضافه میشه….و البته قطعا خانم خانوما از تولید مثل خوشحال هم هست و حس یه سر وگردن بالاتر بودن از همه” دخترهای هجده ساله بدون بچه ” برش داشته ! شاید هم نه و فقط مجری اوامر خانواده است که اگر این باشه دردناک تره !!!!

راستی‌ نگفتم چرا دوباره آمده بود: میخواست که ما کمکش کنیم کار پیدا کنه تا پدر بچه تو شکمش رو اسپانسر کنه!!! میگفت هر جا میره به خاطر ندونستن زبان استخدامش نمیکنن …حالا میخوا دبا شکم ورقلمبیده و بدون هیچ تخصصی کار هم بکنه!

درماندگی آموخته شده!

 قبل از اینکه به خودم  بیام این سر کره خاکی ،گم میشم .غرق میشم تو” گذشته” و” آینده” و یادم  میره  که “حال” هم هست.  شایدم مثل همیشه باز هم “حال” رو ارزون میفروشم !  با یه نگاه به دور و  برم  فقط آرزو دارم که روزهای برفی تموم شن، شاید با نشانه‌های بهار تازه بشم… شاید همه اش تقصیر این همه گرفتگی و خمودی که سرما با خودش میاره… اعتراف میکنم نمیخوام  اون گرفتگی ته دلم  رو به هیچ چیز دیگری نسبت بدم …  ولی‌ این بهار هم مثل قبلی‌… اون وقت هم باز دنبال یه بهانه واسه توجیه دو دلی‌‌ها میگردم… این دیگه یه عادت شده برام …سبک سنگین کردن همه چیزای خوبی‌ که دارم با کفه دیگه دلم… گمونم عادت همه آدمک‌های این دنیاست.
وقتی‌ شک می‌کنن به هر علتی به انتخابشون و بعد همه اش به دنبال توجیه اند…چقدر از توجیه خسته‌ام ولی‌ انگاری شده قسمتی‌ از وجودم…

هر روز به خودم میگم ببین چه هوای تمیزی! چه راه نزدیکی‌! رها از دود و ترافیک … چه کار دلپذیری! چه اپیشرفت خوبی! ‌ چه خونه قشنگی‌!  و ته دلم به خودم میخندم یا بهتره بگم به حال خودم گریه می‌کنم برای  فاصله ها ااا

 

میدونم این نیز بگذرد … درماندگی ام را آموخته ام … میرود و من میمانم و توجیه هایم…چقدر خسته‌ام از توجیه هایم…

اینم از ما …

این دریا دادور رو و سبکش رو دوست دارم …داشتم  ” دو تا چشم سیاه داری” رو گوش می‌کردم و با عشق میخواستم تقدیمش کنم به آقای همراه که یک دفعه صدای اعتراضش از اتاقش اومد که  “این چیه داری گوش میدی”

ای بابا… اینم از عشقولانه ما …نگهش داشتیم واسه خودمون …

همه چیز از آنجا شروع شد که “اقتصاد مال خر شد”

نمیدانم چقدر این جمله حقیقت دارد. آنوقتها سنم آنقدر کم بود که حرف هم نمیزدم وای به حال درک سیاسی اقتصادی!!!البته  اگر اقتصاد و سیاستی با فرمایشها همراه بود!
ولی‌ حال اینقدر میدانم که بدانم “خود کفایی” مزخرفترین حرفی است که ممکن است از دهان یک سیاست گذار  خارج شود. این یعنی‌ آنکه گور پدر “برتری و مزیت نسبی‌” و” همه آنچه میتواند سود ایجاد کند” هم کرده اند و مهم نیست که مثلا من قادرم کالای ” الف” را ارزانتر از کشورهای دیگر دنیا تولید کنم و دیگران میتوانند همیشه مشتری من باشند و من میتوانم در آمد صادراتم را افزایش دهم و مهم نیست که میتوانم کالای دیگر را به بهای بسیار پایین تر وارد کنم و میزان ضرر تولیدی را حد اقل کنم… مهم نیست که مثلا برای من امکان برتری در صنایع کاربر وجود دارد و هنوز قادر به تولید صنایع سرمایه بر نیستم یا …

حالا این شعار که خوب بود… نه که خوب باشد !ولی‌ آدم نوعی  خیال می‌کند شاید روزی بیاید که بتواند خودش همه کار دنیا را انجام دهد …بگذریم که چقدر ممکن است دور از واقعیت باشد.  که اگر چنین بود جهانی‌ شدن و گلبالیزاسیون کیلویی چند؟؟؟خیلی خوشبینانه گیریم مثلا این حرف  دلخوش کنکی بود برای پاسخ به تحریمها … راستی صدور این جمله زیبا قبل تحریمها بود یا بعدش؟؟؟؟

ولی از جمله بالا با حالتر وعده پرداخت پول نقد به ملت است که هر از گاهی توسط یکی از سیاستمداران و کاندیداهای با حال کشور ما داده میشود. راستی کسی که چنین وعده ای میدهد چه فکر میکند و آنان که با این وعده حال میکنند چه فکری؟ راستش با عرض پوزش من میگویم تنها کسانی با این وعده ها حال میکنند که معلوم الحالند . آنها عوامی هستند که در وضعیت مالی اقتثصادی بسیار سخت قرار داند و با آموزشها و گفته ها و شنوده های معلوم الحال  تمام فقر و مشکلاتشان را از” سرمایه دار” میبینند!  و در واقع هیچ کدام از عواقب حقیقی ماهی ؟؟؟ تومان را  نمی بینند. در ضمن آنقدر اوضاع مالیشان بی ریخت است که حاضرند برای مقداری بیشتر هر کس و ناکسی  را به آقا بالاسری قبول بفرمایند.

واما  سیاست مداری که چنین وعده ای میدهد… و به شعور خودش وهمه مشاورانش و یک ملت توهین میکند…  اثرات مخرب  وعده سر خرمنش از همان ابتدای قول و حرفش شروع میشود . یعنی به عبارنی لزومی نیست به اجرا*.

——————————————————————————–

*  “انتظارات عقلایی “:  یکی از نظریات اقتصاد کلان. طبق این نظریه انسان عقلایی رفتارش را بر اساس انتظاراتش ار آینده شکل میدهد. در نوشته های آینده به اینکه چگونه چنین انتظاری باعث تورم میشود خواهم پرداخت.


برگشتم…

سلام

من چند روزیه که برگشتم ، جت لگ و سرما خوردگی و کار هنوز امان نداده که بتونم بیام و دل سیری بخونم و بنویسم.

از اون بدتر لپی بی‌چاره رو شوهرش دادم رفته و باید یه لپی دیگه بخرم ، از این دسک تاپ عاریتی از اقای همراه هم حال نمیکنم ، خیلی‌ باهاش معزب هستم (این دیکته ش درسته؟)  عین اطراق خونه فامیل شوهر میمونه (چشمت رو بگیر همراه جان و اینا رو نخون) D:

خلاصه که کلی‌ تعریف دارم ، کلی‌ تشکر بدهکارم و خیلی‌ دلم میخواد مفصل بیام بنویسم ، ولی‌ الان مثل دراگی‌ها کلم رو تنم سنگینی‌ می‌کنه و چشام داره هم میاد ، در اولین فرصت که بتونم پای نوشتن بشینم میام و مینویسم و دلی‌ باز می‌کنم.

تا بعد