گیله دختر
دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …آرشیو برای نوامبر, 2008
چند گانه !
1. یه روز پاییزی که انتظار داری سردتر از اینها باشه و فکر میکنی چقدر خوبه که هنوز دما بیست منفی نشده …این روزها هوایی که هنوز ششهام رو منجمد نمیکنه رو میبلعم و دائم میگم چقدر امسال هوا خوبه و بهمون حال داده … وقتی بدتر رو تجربه میکنی همیشه همینه! بین “بد “و “بدتر”، “بد” مثل “خوب” میمونه!چون کلا من از سرما و یخ بندون عاجزم…
2. مدتهاست وب چرخیم به حداقل رسیده …ایمیل شخصیم رو فرصت نمیکنم چک کنم …برای خودم به اونصورت وقت ندارم .وبلاگم رو آپ نمیکنم . همه زندگیم شده کار و کار…ولی کارم رو دوست دارم …خیلی برنامه ها و تغییرات تو ذهنم دارم که شب و روز ذهنم رو به خودشون مشغول کردن. تنها روزهای تعطیلیم تعطیلات سال نو میلادی هست که با مرخصی سالانه ترکیبش کردم و میخوام برای اومدن به ایران مصرفش کنم و ایران اومدن یعنی نرسیدن به کارهای عقب افتاده این چند وقت …حالا بهش فکر نمیکنم …ایران رفتن و خونه پدری و شب بیداریها و تعریف با خواهر کوچیکه رو عشقه …دلم واسه دستپخت مامان و لوس شدن به وسیله بابا و سر به سر برادر ها گذاشتن یه ذره شده!
2. اینروزها همه اش روزهای قدیم و تهران رو خواب میبینم . نه از نوع جنگی ها …دیشب تا صبح خواب دو تا از معلمهای کلاس زبانم رو دیدم . اون موقع ها که موسسه زبان شکوه میرفتم . صحبتها و نصیحتها و توجه خاصشون به من اون موقع خیلی روی یاد گیری زبانم تاثیر داشت و اگر به خاطر اونروزها نبود خیلی از موفقیتهای امروزم رو نداشتم . نمیدونم کجا هستن و چی کار میکنن …اصلا شاید تو هزاران هزار شاگردشون اصلا من رو یادشون نباشه …خیلی دلم میخواد ببینمشون و بعد از این همه سال ازشون تشکر کنم . ولی گمونم به این راحتی ها نباشه … “آقای کارپسند” و “آقای صاحبی” اون دو تا معلمم هستن …اگه بر حسب اتفاق خبری ازشون دارین یا ایمیل آدرس یا شماره تماسی ممنون میشم برام اینجا بذارین . سایت شکوه رو گوگل کردم . دیگه از مقر قدیمی شکوه خبری نیست و اسم و لیستی هم از معلمها نیست ! یاد همه اون روزها به خیر…زبان بخونین …واسه دنیا و آخرت خوبه !
3. اگه سر و وضع اینجا یک کمکی مرتب شده به خاطر کمکهای رضا گیله مرد عزیزه …فید و این بساطها …,واقعا ممنونشم که داوطلبانه و با یک متد خاص آموزش قدم به قدم صبوری کرد و اینها رو یادم داد. والا که من با این اوضاع قمر در عقرب کاری و حال و روز گاهی مریض و شونصد کار و بار دیگه امکان نداشت به اینجا برسم . فقط باید لیست دوستان رو گوگل ریدری کنم که اونم دست رضای گل رو میبوسه! (رو که نیست …..حالا این بنده خدا یه خبطی کرد یه حالی به اینجا داد …اگه من دست از سرش برداشتم :دی)
4. یه برنامه نوشتیم با آقای همراه که این چهار هفته رو چه جوری بگذرونیم که هر دو طرف خانواده هامون رو مساوی ببینیم و رفت و آمد شهری رو مینیمایز کنیم …دو روز هم اگه بشه بریم رشت …دلم کباب ترش میخواد با زیتون پرورده ! وای …خدا به داد اضافه وزن بعدش برسه! حالا بعدا تعریف میکنم که برنامه ریزیها به ثمر رسید یا نه …فعلا که دلشوره فاطی کماندو و آلودگی و ترافیک رو دارم …شاید هم به اون وحشتناکی که من فکر میکنم نباشه!
5. دلم میخواد کلی از رفقای وبلاگی رو ببینم . اگه هنوزم از دوستان قدیم کسی اینجا رو میخونه لطفا بهم ایمیل بزنین و شماره تماس بذارین … حتما زنگ میزنم و یه قرار میذریم همه هم رو میبینیم …
6. امروز بعد از هزار سال که اومدم وبگردی دیدم از دستگیری حسن درخشان نوشتن. هرکی این چند ساله نوشته های هودر رو دنبال کرده باشه از پارادکس ذهنی و نوشته های ضد و نقیض و کارهاش حرص خورده! به خصوص این آخریها که دیگه هیچی…ولی نیمدونم چرا دلم سوخت …اگر دروغه که به پای مسخره بازیهای همیشگیش و اگه راسته امیدوارم خیلی چوب در باتش نکنن و ولش کنن …
7. این روزها کتاب “سخنرانی آخر” یا The last Lecture رو دارم میخونم و در واقع مزه مزه میکنم . با وسواس هر قسمتش رو چند بار میخونم و حفظ میکنم . اگر چه لکچر رو دیده بودم ولی کتابش رو خیلی دوست دارم . نوع نگرش رندی به همه چیز …و به اینکه چه جوری آخرین روزهای زندگی رو مزه مزه کرد و برای همه هم خاطره خوشی گذاشت . در این مورد دوباره خواهم نوشت . سر فرصت …نمیدونم کتاب تو ایران ترجمه شده یا نه …خیلی دلم میخواست اونرو ترجمه میکردم و به همه اونایی که دوستشون دارم هدیه میکردم …هر دفعه هم که میخونمش دلم میگیره و اشک میریزم واسه از دست رفتنش …میدونم زندگی خوبی داشت و به خیلی از رویاهاش رسید … وقتی ما بابت چیزی عزاداری میکنیم یا غصه میخوریم در واقع دلمون واسه خودمون میسوزه! منم ناراحت اینم که دنیا یه دانشمند رو از دست داد و همسرش یه همراه مهربون و بچه هاش یه پدر فوق العاده رو …هر چند با کتابش برای خیلی ها جاودانه شد!
8. وقتی اومدم ایران دلم میخواد یک عالمه کتاب بخرم و برای خودم بفرستم (مطمئنا اونهمه کتاب رو نمیتونم دنبال خودم راه بندازم و پست مطبوعاتیش میکنم ). اگه میشه کتابهای باحالی که تو دو سه سال اخیر خوندین رو برام کامنت بذارین یا ایمیل کنین …بهترین لطف در حق من خواهد بود….
9. سعی میکنم قبل از رفتن اینجا رو آپدیت کنم . از ایران قول نمیدم بنویسم …گمونم ما با اینترنت اینجا بدجوری بد عادت شدیم …حالا شایدم با ای.دی . اس .ال اونجا اوضاع به اون وخامتی که فکر میکنم نباشه!
10. اخیرا یک کمدین کانادایی با حال شناسایی کردم (بهم نخندین اگه خیلی دیر کشفش کردم ) به اسم راسل پیترز… از خنده میمیرم وقتی بهش گوش میکنم …حتما فرصت شد شما هم فیض ببرین . گمون نکنم واسه اونایی که ایرانن اینقدرها با حال باشه البته!
11. کلی از قسمتهای کدبانوهای مستاصل و گریز آناتومی و پریزن برک رو نمیبینم …خداوند خیر دهاد مخترع تورنت و سایتهای مشابه را !تازه وقتی ایرانم لاست شروع میشه ! دلم واسه سایر تنگ شده!(از اون علامت شیطونک ها )
12. خیلی نوشته هام بی ربطن به هم …ولی اینرو نمیتونم نگم …اخیرا یک غذا اختراع کردم …پیاز خرد شده …روش قطعه های مرغ …روش بادمجون …طبقه بعدش قارچ و نمک و فلفل و سس آلفردو … محشره …کالریش هم پایین …یعنی سرخ کردنی نیست!
13. اضافه بار… فاطی کماندو …آلودگی…دلشوره و همه این چیزهایی که قبل از سفر مزه سفر رو به دهن آدم تلخ میکنه!
خاطره خوشمزه غذا آلوده
خاله مینوی راوی که معرف حضور خیلی ار دوستان هستن اخیرا در حال تهیه برنامه ای برای رادیو زمانه هستن که به طرز پخت غذاهای متفاوت در شهرها و ولایتهای مختلف ایران میپردازه. این برنامه از این جهت جالبه که تا حد زیادی غذاهای با نام مشابه رو که حتی گاهی طعمشون شباهتی به هم نداره کنار هم گرد آوری میکنه . با شنیدن برنامه اخیر از خورش فسنجان رشتی تا کوفته تبریزی یاد خاطره ای افتادم …
خیلی وقتها ما به طعم غذایی که از ولایت مادری آمده عادت میکنیم و یادمون میره که شاید این غذا در شهرهای مختلف طعم کاملا متفاوت داشته باشه . یکی از این غذاها فسنجانه که نوع رشتیش کاملا ترشه ! بله درست خوندین…فسنجان رشتی نه شیرینه نه ترش و شیرین …بلکه کاملا ترشه !
تقریبا از اولین روزهایی بود که همراه محترم بنده به عنوان عضو رسمی جدید به جمع گیله خانواده ما پیوسته بود و البته و صد البته از دست پخت مادر زن مهربان لذت میبرد.:-)
وقتی میز هفت قلم غذایی آماده شد و مشغول خوردن شدیم هم شروع به به به و چه چه گویی از فسنجان کردند و آقای همراه متعجب به همه ما خیره شد!!!! بعد از چند دقیقه گمانم خواهر خانم محترم گفت چقدر ترشی خورش فسنجون خوب شده! آقای همراه که تا اون لحظه خود داری کرده بود و به به چه چه بقیه افراد خانواده رو هم به پای آبرو داری و خودداری آنها برای حفظ آبروی مادر که به گمان آقای همراه اشتباه وحشتناکی کرده بود و به علت یک انفاق عجیب خورش فسنجانش به جای شیرین به طرز زهنبودی ترش شده بود ،به صدا درآمد که ا…ا…. یعی این باید ترش باشه ؟ یعنی اشتباهی ترش نشده؟!؟!؟ و البته اون شب ایشون گرسنگی را با غذاهای دیگر فرو نشاندند ولی بعد از آن به فسجان ترش و خیلی غذاهای ترش دیگه عادت کردند …
و این بود خاطره من از فسنجان ترش …شاید هم خاطره آقای همراه از نامزدبازی و فسنجان ترش
)
—————————–
من رژیمو دارم از گرسنگی میمیرم …من فسنجون میخوام با زیتون پرورده با باقالی قاتوق و ماهی دودیییییییییییییییییییی
اوباما…خاتمی…و دیگر هیچ!
اگر هنوز هم کسی هست که به وجود دموکراسی در ایالات متحده شک دارد شاهد وجود دموکراسی را امشب در اینجا شاهد باشد!
اولین جمله پرزیدنت باراک حسین اوباما
بعد از مدتها از نتیجه یک انتخابات شاد شدم …امشب به اندازه زمان انتخاب خاتمی خوشحال شدم …نمیدونم چرا …ولی فکر میکنم خیلی تغییرات در راه است . امیدوارم ناامید نشوم …نا امید نشویم …و امیدوارم روزی نه چندان دور بار دیگر شادی و امید را در انتخابات ایران تجربه کنیم …هنز هم یادم است وقتی ا.ن. به ریاست جمهوری ایران انتخاب شد…فکر کردم به کجا میرویم …به چه قهقرایی…و بعد دیدم آنچه می اندیشیدم حتی کوچکتر از آنچه اتفاق افتاد شد…بختک خرافات بدترین بذریست که در دل ملتی میتوان کاشت و این بذر اکنون درختی شده در دل و خاک میهنم به پاس زحمات ا.ن. و همراهان!!!
ولی انتظارات ما ازمنتخبانمان زیاد است …مثل انتظارمان از خاتمی و اینکه امروز هنوز او را سرزنش میکنیم و یادمان میرود چه برایمان به ارمغان آورد…گفتگوی تمدنها کم ارمغانی نبود. نمیخواهم وارد این بحث شوم و لذت و درد بحث سیاست ایران را برای طرفدارانش میگذارم .
امیدم به عنوان یک ذره در دنیای شش میلیاردی اینست که این تغییر تاریخی رفرمی تاریخی به دنبال داشته باشد. امیدوارم اوباما پیام آور صلح باشد…امیدوارم نا امید نشوم ….امیدوارم انتظارم زیاد نباشد
—————————————————-
پ.ن. 1اگرچه این نوشته را آنلاین با سخنرانی پرزیدنت اوباما نوشتم ولی دقیقا آنلاین نویسی نکردم…
پ.ن.2 طفلکی مادر بزرگ اوباما اگر یک شب دیگر زنده می ماند شاهد اانتخاب بوه اش به عنوان پرزیدنت میشد!
پ.ن.3 اسم این پست را میخواستم اوباما…شاید راهنمای موعود بگذارم ولی به نظرم کردیت بیش از حد اومد …
پ.ن. خاله خانمی: لباس بانوی اول بعد از این اصلا قشنگ نبود!!!!
پ.ن.4 نمیدونم چرا همه اش فکر میکنم در نهایت اوباما ترور میشه ! یا به خاطر اینه که به قول احسان از رد نک های امریکایی انتظار انتخاب دیگه داشتم یا اینکه سریال بیست و چهار ذهنم رو تحت تاثیر قرار داده . راستش تقریبا همزمان با اولیه زمزمه های به میدون اومدن باراک اوباما بود که شروع به تماشای سریال بیست و چهار کردم. دائم قیافه محزون میشل اوباما بهم میگفت دلشوره داره! و از یک چیزی نگرانه ! شاید هم تصورت منه و واقعا دنیا به دنبال تغییره . شاید میتونیم و داریم تغییر میکنیم .به قول اوباما Yes …we can!
به هر حال ترور مزخرفترین روش اعلام مخلفته! ولی امیدوارم روزی نیاد که از ترور اوباما بنویسم !!
