گیله دختر

دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …

آرشیو برای آگوست, 2008

چهل روز که سبز نبود

پنجشنبه 7 شهریور ماه سال 1387

تقدیم به روح سبز خسرو شکیبایی در چهلمین روز عروجش.

***

سلام!

حال همه‌ی ما خوب است .

ملالی نیست جز گم شدن گاه بگاه خیالی دور…چقدر دور شدی خیال محال.

چهل روز مگر چقدر است؟

یادت می‌آید رفته بودی خبر از آرامش آسمان بیاوری!؟

آن شب که تو رفتی،باز آسمان آبی بود. باز تمام شهر خلوت بود.خاموش به رساترین شیونِ آدمی،گریبانی برای دریدن این بغض بی قرار

جمعه تو را از روزهای هفته ما ربود.

از دل دل کردنهای هامون تا ترانه دلنشین خواهران غریب ،پری و کیمیا همسفر همیشه ی عشق …روحت سبز .

راستی حالا بگو نشانی خانه‌ات کجاست؟یادت هست؟ گفتی نشانی میهن من همین گندمِ سبز.همان کوچه باغی که از خواب خدا سبزتر است.

آشنا آمدی و غریب رفتی!
اما ما که خوب می‌شناسیمت.

*نان و نمک مرگ را خورده ای که باز نمی آیی !
اگر نه، حرمت نگاه می داشتی و از شیشه ی قاب رد می شدی
به خاطر ما که جوانی مان در تصویر تو قاب شده بود
تو به اندازه ی ما عاشق بودی -به اندازه ی ما ساده لوح.ناشکیبا
می دانیم-باز نخواهی آمد-ما همه می دانیم.
اینکه چهل روزست!چهل سال بعد هم
ما داغدار یکی از خودمانیم*
دیگر سراغت را از گلدانِ شکسته بر ایوانِ تیرماه نخواهیم گرفت.

میدانیم به سروقت خدا رفتی.گفته بودی به دیدار کسی میروی در آن سر عشق.

حالا دیدارِ ما به نمی‌دانم آن کجای فراموشی.
دیدار ما به همان ساعتِ معلوم دلنشین.
تا تو باور کنی که دیگر ملالی نیست!

نه.یادمان نرفته!نامه باید کوتاه باشد.بی حرفی از ابهام.

از نو برایت مینوسیم:

حال همه ی ما خوبست

اما تو باور مکن…

باد میرفت به سروقت چنار…من به سروقت خدا می رفتم

***

متن:نامه ها-نشانی ها(علی صالحی)صدای پای آب(سهراب سپهری)*امید سرگیجه عکس:.بردال تدوین: سفالین.ویرایش:شازده خانوم.طرح اولیه:ایران.تی.وی

طرح اتحاد سبز کار مشترکی بود از:ناصریا- غریب نیلی-سرگیجه -شازده خانوم- سفالین- فریاد بیصدا- عموپرویز- دنیای نقره ای من-شهرمترسکی- یادداشت های یک فیلمساز- حرام جوهر- داریوش مهرجویی- فروتن- پدرناخوانده

تمام ناتمام من- استادکیمیایی- رهگذر- حفره- ترانه های میثاق- خیلی دورخیلی نزدیک- دلتنگیهای تدوینگر- شهرام حقیقت دوست ـ آونگ خاطره های ما وشیداعارف عزیز ( که زحمت جمع آوری لینک ها را به عهده داشت) که همزمان در چهلمین روز عروج خسروشکیبایی (پنجشنبه ۷ شهریورالی شنبه۹ شهریور) در صفحه ی اول وبلاگ هایشان درج و همراه با عشقی سبز تقدیم روح استاد خسرو شکیبایی گردید.

————————————————————————————

پ.ن. گیله دختر وقتی غمت را با همه شریک میشوی همیشه راحت تر از آن است که خودت تنهایی به دوش بکشی… انگار که راحت تر باور میکنی… راستی این را خودم میگویم و برای خودم …در کشاکش قصه زنانه ها ؛ روزمرگی ها و همه دلمشغولیهای این چند روزم که شد چهل و خود نفهمیدم دائم به یادت بودم . چقدر عجیب است این ماندگاری … یادت جاودان و سبز و بدرود…

لایحه حمایت از خانواده : این حرفا چیه؟ اتاق خواب من و شما نداره!

آهاي زهره خانم باجي …حاج خانم چادر زري… البته چادر مشکي بهتره تا چادر زري… لپ قرمزي هم که نيستي…البته وقتي در حال رقابت با بقيه زنهاي شوهرت هستي شايد در اتاق خصوصيتان کمي لپ قرمزي لباس قرمزي بشوي…

از حرفهاي حقوقي و عمق ضد زن بودن اين بحث بگذريم… بيا کمي خودماني باشيم … گمانم سرکار خانوم يا همسر چندم حاج آقا هستيد که چنين دفاع ميفرماييد و سعي مي كنيد به ما حالي بفرماييد که نبايد با حکم اسلام طرف شد و يا گمانم از فانتزي ديدن شوهر محترم با دو سه تا زن ديگه حسابي دچار هيجان ميشيد … وگرنه من يکي باورم نميشه زن جماعت به راحتي عشق و سهمش از عشق رو نصف کنه…

آخ …بازم دارم ساده انگاري ميکنم… عشق کجا بود؟ زن رو چه به عاشق شدن؟ زن وظيفش ارضاي خواسته هاي حاج آقا و پس انداختن فرزندان اسلام و شست و شوره… و چه دلش بخواهد چه نه در خدمت اميال ايشون بودنه و هر وقت هم حاجي هوس عطر و بوي تازه کرد …
زهره جان زنگ میزنن به طاهره سادات جان و ثریا جان که خودشون رو تر گل ورگل کنند و در خدمت حاجی باشن…
چه معنی‌ میده حاجی تو این هوای آلوده این سر شهر اون سر شهر برن…تازه عدالت هم باید رعایت بشه طبق اصول این لایحه حمایت از خانواده زهره جان خودشون با همین حقوق بخور نمیر دولتیشون با حاجی همکاری کردن تو یه برج چهارتا واحد عین هم خریدن برای خانواده حاجی و همسران.

از قضا وقتی‌ زهره جان تماس گرفتن ثریا گفت که خونه الان خیلی‌ به هم ریخته است و دارم ملحفه‌های اتاق خواب رو عوض می‌کنم…
زهره خانم هم میگن : این حرفا چیه؟ اتاق خواب من و شما نداره! خونه و اتاق خواب من تمیز و آماده است… مگه غیر از اینه که این کارها حاج آقا رو از گناه کردن دور می‌کنه هوو جان… بیایین رو تخت خودم کارتون رو بکنید…

بعد هم با یه معجون و کاچی میرین سراغ حاجی که قدرتشون زبونم لال برای نوبت طاهره سادات کم نشه…مگر نه اینکه اگه خلاف این باشه بنیان خانواده سست می‌شه!

————————————————————————–
پ.ن
از وقتي شنيدم امکان مطرح شدن چنين لايحه اي هست گفتم مگه نماينده زن نداريم ؟ امکان نداره به اين سادگي کنار بيان با چنين چيزي! حتا اگه تعدادشون کم باشه همه با هم تحصن ميکنن يا هر کاري که بتونن که جلوش رو بگيرن ولي زهي خيال باطل !!! اينا اگه قرار بود به نفع زنان و ايران و ايرانيان کار کنند که اصلا شايد نماينده مجلس نميشدن …

تطابق برای بقا

تطابق پذیری یکی از جالبترین خصوصیات موجودات زنده است …اما به قدری نا خود آگاه اتفاق می افتد که حتی انسان که دارای ادراک است گاهی متوجه نمیشود چطور و چه زمان تحولات را در خود راه داده و چطور این همه تغییر بعضا مسیر قبلی ، عادتها و علایق یا آستانه تحمل را در او تغییر داده است. گاهی آدمها با یک تلنگر این خروج از عادتها و زندگی قبلی را حس میکنند .گاهی هم بدون اینکه بفهمند در شرایط جدید ذوب میشوند و جاری…

امروز اتفاقی افتاد که این تغییر آستانه تحمل را خیلی حس کردم . بیشتر عمرم را در کشور زلزله خیزی گذراندم با سالهای جنگ، خبر سوانح عجیب مثل فرو ریختن ساختمان و مترو و سیل و …، دزدی و قتل و جنایت و تجاوز و هزار خشونت و ناخوشایندی دیگر!

وقتی از خفاش شب شنیدم فکر نکردم و نگفتم که مسافرت با تاکسی را قطع میکنم … فقط حواسم بود که خودروهایی را سوار شوم که لااقل یک مسافر دیگر داشته باشد و مسیر را بدانم ،مبادا راننده مرا به بیراهه ببرد. دلیل این یاد آوری ها اینست که یاد آور شرایط و محیط اطرافم باشم و به یاد بیاورم که به قول معروف “پوست کلفت ” بوده ام و آستانه تحمل بالایی داشته ام …لااقل چنین ادعایی میکردم …

چند سالیست (هنوز در مقایسه با سالهایی که در زادگاهم بودم اندک زمانیست) به آسایش غربت عادت کرده ام …به آرامش و صلح و اینکه امکان ندارد در حالت عادی کسی به دیگری لطمه بزند …نه ترس بلایای طبیعی هست و نه انسانی … بیشتر اوقات هم آستانه تحمل و در واقع “لوس بودن” اینور آبی ها را ریشخند میکردم …اینکه با یک مساله کوچک از خود بی خود میشوند و بزرگترین اتفاق زندگیشان نشستن در هواپیما کنار یک عرب است …ولی غافل از اینکه نا خود آگاه آستانه تحمل خودم هم پایین آمده .
امروز صبح شنیدم که در یک اتوبوس مسافربری یکی از مسافران ناگهان به مسافر دیگر حمله کرده و با چاقو سر از بدن او جدا کرده … نا خود آگاه به خودم لرزیدم و ترس به جانم افتاد … نتیجه اینکه دائم در مغزم تکرار میشود که دلم نمیخواهد با اتوبوس مسافرت کنم …اینکه از کجا معلوم کسی من رنگین پوست را در خیابانی خلوت هدف قرار ندهد و هزار فکر عجیب دیگر که شاید 5 سال پیش هیچوقت با چنین خبری در من به وجود نمی آمد…نتیجه شنیدن چنین داستانهایی در آنسو در اکثر مواقع نقل غمگین و کمی چاشنی هیجان بود و اینجا ترس رخنه کرده در وجود…

____________________________________________________________

پ.ن منظورم از این نقل کاستن از غیر انسانی بودن و وحشتناک بودن از عمل اتفاق افتاده نیست …منظور تفاوت سرعت گذشتن از خبر و یا نشستن آن در ذهن و همراه شدنش برای زمانی طولانی و بعضا تحت تاثیر قرار دادن فعالیتهای روز مره است.