گیله دختر

دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …

آرشیو برای جولای, 2008

توقع

من یه کشف مهم کردم …. نگید خسته نباشی با این کشفت !!! ولی واقعا یه سری چیزا هست که آدم تا خودش بهش نرسه گفتن و تکرارش آدمو به باور نمیرسونه !

اگر ما کسی برامون مهم نباشه و دوستش نداشته باشیم و به قول قدیمیها خاطرش رو نخواهیم رفتار و عکس العملهاش برامون مهم نیست … ازش دلخوری به دل نمیگیریم و در واقع این علاقه مندیمونه که توقع به وجود میاره ! پس نمیشه انتظار داشت که آدم باید کم توقع باشه ! چون در اینصورت باید دوست داشتن رو کنار بذاره !

رنگ روح …

به عقیده من سبزی یه حقیقته و اونو باید باور کرد.

مثل باور کردن رنگ درختان که سبزند … حتی در سیاهی شب….

من معتقدم و باور دارم که خونه من ، یعنی ما ، در هر شرایطی سبزه و نور امید به هر شکل و صورتی موظفه از اون بیرون بتابه…به نظر من زندگی قانون خودش رو داره…وما ضمن احترام به اون باید روح ظریفش رو درک کنیم…

همین درکه که به میتونه به زندگی مفهومی تازه ولی پایدار بده.

درست مثل یه ماده قانونی که هر روز با اون سر و کار داریم ولی متوجه مفهوم اون نیستیم
اینکه روزه یا شبه مهم نیست… مهم اینه که بفهمیم در هر کجا و به هر دلیی که هست چه روحی به اون ماده حاکمه

.

.
.

من امشب دنبال یه چیز سبز بودم … یه چیزی که بتونه ….

من با همه وجودم دنبال رنگ روح …

برای من هم انگار همین دیشب بود که انتظار شروع خانه سبز رو میکشیدم … همون موقع ها بود که تصمیم گرفتم خونه ام سبز باشه …مگه میشه زنگ اون صدا رو که خونه باید سبز باشه رو تکرار میکرد فراموش کرد….” آقای شبیه نویسنده رمانهای هزار صفحه ای” برام برای همیشه جاودانه شد…

روحش شاد….

رویا تا واقعیت

گفت :گم شدن در کوچه باغ فکرم را دوست دارم … آنقدر ایمن است که هیچ کس جز خودم به آن راه ندارد …خود را به دست مرغ خیال میسپارم و ساعتها گم میشوم … فانتزیهایم را شکل میدهم … گفتمان هایم را جوری به جلو میبرم که خود میخواهم …گاهی در آغوش عشق گم میشوم …گاهی قدرتمندانه به ضعف آنان که دوست ندارم مینگرم … حتی در دنیای خیالیم محوشان میکنم . دنیا را بدون آنها یا با به خاک افتاده شان میبینم …روی مخروبه های دوست نداشتنی هایم بنای جدیدی میسازم …

گفتم : چرا قدر لحظه ها و داشته ها رانداریم … چرا سعی نیمکنیم آن باشیم که در خیالمان میپروریم …چرا تنها به باغ افکارمان دلخوشیم؟؟؟؟

گفت : اگر میخواستیم آن باشیم که میخواهیم سنگ بر سنگ بند نبود… دلهای بیشتری شکسته میشد و شاید…

گفتم : شاید چه …دنیا زودتر به نابودی میرسید؟؟؟؟

و در کوچه باغ اندیشه گم شدم … دنیایی را دیدم با که با بدیهای وجودم شکل گرفته …دنیایی که به خودخواهی هایم شکل گرفته …دنیایی که در آن زبانم را با قلبم یکی کرده ام ….دنیایی که فانتزی هایم در آن به واقعیت رسیده اند… و به این نتیجه رسیدم که تنها همینطور که هستم وجدانم آسوده است …

باشد …هستم …خواهم بود …زندگی خواهم کرد و تنها با پرواز بر فراز آسمان خیال خواهم ساخت تا سنگها بر هم بند شوند و از بر هم ماندن آنها لذت ببرم ….

سرشت آدمها!

سوال: آیا واقعا آدمها از آزردن و رنجه کردن همدیگر عذاب میکشند ؟؟؟؟ یا به عبارتی آیا وجدان بیدار همه همیشه تلنگری برای جلوگیری از رفتارهای ناهنجار به آنها میزند ؟
آیا رفتار نیک و لذت از خوبی کردن و عذاب از بدی کردن عمومیت دارد یا به ذات آدمها وابسته است ؟

یک مثال ساده … یک سری آدمها سعی میکنند برای اینکه دیگران را آزار کنند بعد از یک سطح خاصی از ارتباط آنها را ندیده بگیرند…کوچک کنند و یا تمسخر کنند و این ندیده گرفتن یا هر یک از رفتار های مذکور را عیان کنند …وای به روزی که شاخکهای طرف مقابل هم خوب کار کند و چند آتش بیار معرکه هم بادی به جرقه بدمند! در نتیجه فرد مقابل به مقابله به مثل یا جنگ طلبیده میشود…طبق این تحلیل فرد اولی ذاتا از آزار کردن دیگران لذت میبرد …نفر دوم میتواند لذت ببرد (اگر شخصیت یکسان داشته باشد ) و یا اگر نه با هر نوع عکس العملی آزار خواهد دید. عکس العمل او میتواند مقابله به مثل باشد … که به عنوان مثال طرف مقابل اگر فردی باشد که ذاتا موافق آزار کردن دیگران نباشد از این نادیده گرفتن/ تمسخر کردن یا کوچک کردن زجر میکشد … و اگر چنین عکس العملی هایی نشان ندهد هم تحقیر میشود…تنها راه چاره بریدن روابط و رها شدن از بند هاست که آن هم با وصل بودن رشته آدمها به هم کار ساده ای نخواهد بود.

من فکر میکنم وقتی آزار دادن و زجر دادن دیگران در ذات و مرام فردی نباشد …خواسته یا نا خواسته چنین تلاشی فقط و فقط فرد را اذیت میکند و در نهایت شاید به ساعتها روزها و گاهی ماهها بحران بیانجامد ! اینجاست که شکل دادن دوستیها آنقدر محتاطانه میشود که گاهی تا مرز انزوا انسان را پیش میبرند. بنابراین در نهایت آدمها یا به سمت بی وجدان بودن یا به عبارتی بی عار بودن پیش میروند و یا منزوی شدن !

دید خوش بینانه این است که تنفر از بدی عمومیت داشته باشد و ربطی به ذات و سرشت آدمها نداشته باشد. که چون وجدان آگاه تا کنون نقش خود را در جوامع به بهترین نحو ارائه ننموده و حرکت به سوی احتیاط و انزوا و یا مقابله به بدی بیشتر است این نظریه از نظر من مردود است!و تحلیل من ذاتی بودن رفتارها را ثابت میکند! درست مثل خصوصیات فیزیکی که در افراد مختلف متفاوت و برای هر کس مخصوص به اوست.

حالا هر کی میخواد خلافش رو ثابت کنه این گوی و این هم میدان…