گیله دختر
دنیای مجازی من …اینجا مینویسم فارغ از دلهره دل شکستن …میخواهم خودم باشم بی انکه مرزها و باید ها و نباید ها آزارم دهند …پاسداری شده: برای دریافت رمز ایمیلی ارسال بفرمایید!
برای نمایش دیدگاهها گذرواژه را وارد کنید.
به زیبایی لبخند
این سر دنیا اسپانسر کردن کودکان از کشورهای جهان سوم عادتی مرسوم و زیباست. خیلی از خانوادهها یک یا چند کودک رو از کشورهای آفریقایی ،امریکای جنوبی ، یا برخی کشورهای آسیایی اسپانسر میکنند. حتا خیلی از بچههای مدرسه ای اینجا با مقرری ماهیانه خود بچههای هم سن خودشون یا کوچیک تر رو در کشورهای دیگه اسپانسر میکنن . وقتی می بینی چه مشتاقانه این کار رو میکنن و براشون اهمیت داره که خوشحالیهاشون رو خالصانه با یک کودک دیگه شریک بشن و پیشرفت اون کودکان رو دنبال میکنن ، حس خوبی بهت دست میده. از طرفی از این غافل نمیشن که زندگی همه جا همین زندگی مرفه اینجایی نیست و خیلی ها هستند که حتی اولیه ترین امکانات و برای زندگی ندارند و بنابراین قدر عافیت بیشتر میدانند و از طرف دیگر چه بسا تغییری بزرگ در یک زندگی ایجاد می کنند.
متاسفانه به علت شرایط خاص ایران ، موسسههای مطرح جهانی که در این زمینه کار میکنند مثل World Vision حمایت از کودکان ایرانی رو پوشش نمیدهند. در حالی که میدانیم متاسفانه چه بسیارند کودکانی که با غول بی رحم فقر در کشورمان دست و پنجه نرم میکنند و روز به روز به سوی نابودی کشیده میشوند. چه بسیارند کودکانی که حسرت غذایی گرم و جایی برای خوابیدن دارند و چه بسیار کودکانی که بر اثر فقر مجبورند به جای تحصیل و کودکی کردن تبدیل به کودکان کار شوند … از طرفی چه بسا کودکانی که خود یا عضوی از خانواده شان با بیماری لاعلاجی در گیرند و چاره ندارند جز انتظار بدترین…
مدتها بود که به دنبال راهی برای حمایت از کودکان داخل ایران بودیم که سرانجام تصادفی با موسسه غیر انتفاعی بنیاد کودک در ایران آشنا شدیم. ازآنجا که بارها شنیده ام خیلی از دوستان به دنبال راهی مطمئن برای کمک رساندن به کودکان ایرانی هستند ، تصمیم گرفتم که این تجربه شخصی کوچک خود را با شما در میان بگذارم. باشد که همراهی هامان لبخند زیبایی بر لب کودکانی که غم نگاهشان تا عمق وجود را مسوزاند هدیه کند و باشد که بتوانیم تغییری حتی کوچک ولی مثبت در زندگیها ایجاد کنیم.
آنچه از خبرها برمی آید یک شعبه جدید در آلمان و به زودی شعبه ای از این بنیاد در کانادا افتتاح خواهد شد. ولی با توجه به دنیای ارتباطات امروزی قطعا نیازی به وجود شعبه فیزیکی برای آغاز و حمایت از کودکان نیست و از طریق اشتراک الکترونیک میتوان به حمایت پرداخت. مسئولان این بنیاد چه در ایران و چه در امریکا بر اساس تجربه شخصی ما بسیار خوش برخورد و دقیق میباشند. اطلاعات مورد نظر را در کمترین زمان ارسال میکنند و پاسخگوی هر نوع سوال در این خصوص میباشند. در سفر گذشته ام به ایران با همکاری مددکاران ایرانی که در گروه کار میکنند امکان دیدار خانواده و کودکان تحت پوشش خود را داشتیم و هیچ چیز زیبا تر از لبخند این نوگلان که با اندک حمایت ما به آن رمقی دمیده شده بود نبود. امکان این دیدارها همچنین ما را بیش از پیش به نحوه ارائه کمکهای مالی از طریق این سازمان به کودکان امیدوار کرد و اطمینان بخشید.
همراهی شما عزیزان را حتی تنها با انتشار لینک مربوط به این سازمان صمیمانه سپاسگزاری میکنم . باشد که لبخند گرم امید جای قطره اشک اندوه بر صورت کودکان فقر را فرابگیرد.
مایکل جکسون
این وسط قاطی این همه قصه و این همه ماجرا … وسط این همه بغض … این همه هیاهو … خواننده پاپ نسل ما که خیلی هامون باهاش خاطره داریم هم رفت…
از همه عجیب غریب بودن و پرهیاهو بودن مایکل جکسون که بگذریم هیچ وقت یادمون نمیره کی رفت ! این روزها برای همیشه یاد هم نسلان من میمونه و در کنارش شاید او هم…
البته نکته تاسف بار غیر از درگذشت مایکل جکسون برای دوست دارانش برای شرایط این روزای ما اینه که همه تلاشها برای جلب توجه جامعه جهانی به شرایط ایران بود… ولی حالا خیلی از تیتر ها و هدلاینها میشه مایکل جکسون!
—————————————————-
این روزها اصلا حال و حس نوشتن ندارم…خودم میدونم نوشته هام عاری از هر نوع خلاقیت و نکته قابل توجهیه … فقط مینویسم که خودم یادم باشه…
این روزها
این روزها همه چیز را به خودم حرام میدانم…خندیدن …قدم زدن و لذت از زیبایی های اطرافم ..هر نوع شادی…هر نوع سرگرمی…فیلم دیدن …همه چیز و همه چیز…
چقدر در انتظار بهار و تابستان پرپر زدم و این روزها هیچ کدامش به چشمم نمی آید…دلم می تپد و نگرانم …خیلی خیلی نگرانم … هیچ تغییری بی بها نیست و من از بابت این بها نگرانم…
یه بغض همیشگی دائم همراهمه … وقت جلسه کاری … وقت خرید…وقت غذا …وقت مهمانی زایمان همکار کانادایی …
نوشتن هم دردم را دوا نمیکند … از ترس باتر فلای افکت هیچ نمیخواهم بگویم …
امیدوارم سال دیگر اینوقت که مینویسم از این روزها به عنوان یک نقطه عطف با نتایج خوب یاد کنم …و بعد به این بغض فرو خورده خودم بخندم … میترسم این را بگذارم و روز تولدم آرزو کنم و آنوقت مثل نازنین دوستم فکر کنم…
——————————————————
پ.ن. شرمنده اگه کامنتها رو جواب ندادم….چیزی ندارم بگم جز اشک و همدردی…
ما هم دلمان می تپد!
از دیشب با چند تا از بچه ها داریم هماهنگ میکنیم برای برگزاری یک تجمع اعتراض آمیز.
شهر ما کوچیکه و سه هزار کیلومتر تا امکان دسترسی به صندوق رای فاصلشه…واضحه که هیچ کدوم نتونستیم رای بدیم. من بارها با سفارت تماس گرفتم و درخواست برقراری امکان رای گیری تو منطقه غرب کانادا شدم ولی هیچ جوابی به تماسهام ندادن…
امروز کمترین کاری که ازم برمیاد اعتراض به این ناعدالتیه که الان تو ایران داره اتفاق میفته … به زودی از نتایج این تجمع هر چند کوچک خواهم نوشت .
آپدیت….
ما جمع شدیم و دست در دست در این اعتراض مدنی همراه شدیم. جمعمان کوچک بود …ولی همراهتان شدیم…
بعضی میگویند به شما چه آن گوشه دنیا و بعضی میگویند این فقط یک احساس زودگذر است و اگر عقل را به کار اندازید این کار را نخواهید کرد…
تنها به این بسنده میکنم: رفیق تو که گمان میبری صاحب نظری و درست میگویی …تو به راه خود و من به راه خود…اگر برای تو فرق نمیکند که دیگران بر هستیت خیمه بزنند و چون انگل وجودت را بمکند و تو حتی دم بر نیاوری ، برای من فرق میکند…لااقل ابراز مخالفتم را بیان می کنم …
سیاه …هذیان
از ابر کرم خطه ری رشک ختن شد…
دلتنگ چو من مرغ قفس بهر وطن شد…
به زندگی خودم نگاه میکنم … تمام این سالهای اخیرم ته مزه همه موفقیتها و شادیهایم تلخ بوده …همه این روزها وقتی زمان سرخوشی بوده یه گوشه کارم میلنگیده…طعم لذت و شادی کامل رو هیچوقت نچشیدم.
هر بار همه زرق و برق و گل و بلبل اینور رو ریختم یه طرف و دل تنگی و دوریم رو یه طرف که خودم رو توجیه کنم که همه این خوبیها به اون میچربه…این هزینه ایست که میدم … ولی هر دفعه هم از درون خودم رو سرزنش کردم و به باعث بانی این غربت لعنت فرستادم …
همه سالهایی که میتونستم از جوونیم کنار عزیزترینام لذت ببرم. سالهایی که میتونستم همه توانم رو صرف کشور خودم بکنم. سالهایی که با اونایی که میفهممشون شادی و عشق و هنر و تلخی و شیرینی رو شریک بشم. برای تیم ملی کشورم هورا بکشم…برای موفقیتهای هموطنانم …و باز بر باعث و بانی این غربت لعنت فرستادم …که من و هزاران هزرا نفر دیگه رو آواره کرد و به روی خودش هم نیاورد…چراهایی که هر روز و هر روز با خودم تکرار میکنم تا این غم غربت رو تحمل کنم …اینکه چی نداشتم …چرا نموندم …چقدر میشد اونجا زندگی کرد؟ چقدر میشد حرف زد بی ترس… چقدر میشد برنامه ریزی کرد و زندگی ساخت اگه فقط خودت بودی و خودت ؟… چقدر تلاش شد برای نگه داشتن هم سن و سالهای من …
چرا موندم …چون همه اونچیزایی که ازم دریغ شد …همه اون استفاده نکردن از پتانسیل جوونی و فکریم…همه احترام اجتماعی و انسانی …همه و همه رو اینجا به دست آوردم…در حالیکه به تاراج برندگان کشورم بیش از هر وقت دیگری ادعای مالکیت میکنند…
حالا من با این زندگی گل و بلبل و البته با این قلب همیشه مچاله شده از دوری حتی خودم رو محق نمیدونم غصه بخورم…کی هستم …کجا هستم … درد و غم امروز من کجا و همه اونایی که اونجا هستن و رای دادن و سرخورده شدن کجا…این کارم رو سخت تر میکنه…حتی خودم رو محق غصه خوردن نمیدونم… کاش میتونستم کاری کنم …
————————————————————————–
دلم شور همه شما ها رو میزنه…میدونم فیس بوک فیلتره و اینترنت و موبایل قطع… و این داره دیوونه ام میکنه … مواظب خودتون باشین !
چی بگم…رای گیری یه کشور جهان سومی !
خوب دارم فکر میکنم یه چند ساعت تو انکار به سر میبریم و بعد دوباره قبول میکنیم و تو رادیو و تلویزیون صدای افتخار آلوده این مردک دروغگو رو میشنویم و حرص میخوریم که خودش رو انتخاب ملت میدونه علی رغم اینهمه تخریب باز هم ملت همیشه پیروز ایران انتخابش کرده …
پدر جان عزیزم میگه پدر سوخته …دیدی ما رو مجبور کردی بریم رای بدیم …
و گوله خان میکه خوبه ما اینجاییم… ما مملکت جهان سومی که سرتا پامون رو رنگ میکنن بدون اینکه بتونیم جیک بزنیم …
و من بازم حرص میخورم که همه کسانی که دوستشون دارم ایرانن و فکر میکنم به اینکه چهارسال دیگه باید واسه اینها توجیه کنم دید مردم ایران با حرفای این مردک یکی نیست…ولی واقعا آیا اینه…واقعا باید دفاع کنم ؟ ایران همینه … انتخاب این بوده …وقتی این همه آدم رفتن و رای دادن و نتیجه این شد یعنی مردم همین رو میخواستن !!!!!!!!!!!!!!!
من و یه عالمه سوال…
یعنی ما همه اش همین قدر بودیم؟؟؟؟این همه سر و صدا همین بود؟؟؟؟یعنی نباید به تغییر امید داشت هیچوقت ؟ یا باور کنم که همه چیز دروغه؟
